حکومت و جامعه 2

خرید بک لینک

زمامداری:
تاریخ وجود قانون و حکومت به اندازه تاریخ آفرینش انسان است .بشر از همان نخست به طور ذاتی نیاز به حکومت را به جهت ایجاد امنیت و ثبات و عدالت و نظم ،حس نموده و این ضرورت در کنار شیفتگی قدرت ،همیشه محور اصلی جنگها و درگیریها بوده .کلا نزاع بر سر قدرت و  قلمرو  و غذا و جفت همیشه وجه مشترک انسان و حیوان بوده است .

هرج ومرج و ناامنی ،بزرگترین پیامد نبود حکومت در یک جامعه است.حکومت خودکامه اما ثبات آور بهتر از نبود حکومت و یا وجود دو پادشاه در یک اقلیم است،آنگونه که وجود قانون خطا بهتر از بی قانونی است.حضرت علی"ع" می فرماید:لابد للناس من امیر بر او فاجر....«مردم ناگزیر از داشتن فرمانروای صالح یا فاجرند تا در حکومت او خداپرست به کار خویش مشغول باشد و کافر نیز بهره خود را ببرد؛ مالیاتها جمع آوری شده و با دشمن کارزار گردد ،راهها امن شده وحق ناتوان از زورمند ستانده شود؛ نیکوکار آسایش بیند و از تبهکار در امان باشد».

نه تنها مردم یک کشور به حکومت و پلیس ناظر بر امور نیازمندند تا از بلبشو و بی قانونی جلوگیری شود بلکه در بعد جهانی نیز خطرات هر حکومت با قدرت حکومتهای مثل یا برتر از خود کنترل و دفع می گردد [ولو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض].در واقع همان گونه که هر کشور حکومتی می خواهد تا همه از او حساب برده و زیر چتر قانون قرار گیرند جهان نیز به یکی دو سه ابرقدرت و ژاندارم نیاز دارد تا دنیا زیر چتر آنها از نابودی و هرج و مرج حفظ شود (اگرچه آنها خود نیز گاه مرتکب خطا و ظلم می گردند). در عین حال ابرقدرتها خود هیچ گاه با یکدیگر وارد جنگ نمی شوند چون می دانند که جنگ آنها مساوی با تضعیف شدید خود ایشان و حذف از ابرقدرتی خواهد بود.

خلایق هر چه لایق:

مردم و زمامداران آینه تمام نمای یکدیگرند. اگر بخواهیم ویژگیهای یک ملت را بشناسیم باید به زمامداران آنها نگاه کنیم و اگر بخواهیم که زمامداران یک جامعه را بشناسیم باید به مردم آنها بنگریم که گفته اند " الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم".مردم همیشه همان کسانی را بر خود حاکم می کنند که شالوده صفات و اندیشه های خود آنهایند.اگر زمامداران یک جامعه،احمق و دزد و دروغگو و یا برعکس خردور و پاکدست و راست کردار باشند باید دانست که مردم آن جامعه نیز غالبا چنینند. ذات و ویژگیهای خود مردم است که تعیین کننده نوع حاکمیت و افراد حاکم است؛بنابراین لیاقت مردم دقیقا همان کسانی اند که بر آنها حاکمند.به دلیل همین شباهت و تقارن و همانند بودن مرید و مراد و  مردم و حاکم است که در قیامت نیز هر گروه از انسانها به نام جلودار،سردسته و پیشوایشان فرا خوانده می شوند[یوم ندعوا کل اناس بامامهم].

اصالت جامعه:

اصالت از آن جامعه و انسان است و حکومت تنها مقوله ای اعتباری و ابزاری برخاسته از مردم برای خدمت به مردم به شمار می رود ولی این بدان معنا نیست که حکومت شان و جایگاه خود را دارا نباشد،چرا که تضعیف آن تضعیف کل جامعه خواهد بود.مسلما جایگاه حکومت همیشه از جایگاه شخص حاکم بالاتر است؛بنابراین هم در حکومت عادل و هم غیر عادل تا حد ممکن باید برای حفظ ارج حکومت و عدم تضعیف آن کوشید و در این راستا گاه لازمه حفظ شان حکومت حمایت از فرد زمامدار نیز هست، ولی نه تا هر حد و مرزی.

حکومت مقتدر:

اقتدار حاکمان در گرو صلابت در حکومتداری همراه با خوی مردمداری و کرنش نسبت به جامعه است. حکومت موفق و مقتدر حکومتی است که بر قلبها حکومت کند نه بر جسمها.اگر حکومت مورد محبت و عشق ملت خود باشد مردم در هر رویداد و سختی با او همراه خواهند بود و با چنگ و دندان او را در مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی یاری خواهند کرد و اگر منفور مردم باشد در سختیها تنها و بی یاور خواهد ماند و در نهایت کارش به درماندگی وشکست منتهی خواهد شد. مارتین لوتر می گوید:«مردمی که حس کنند سهمی در جامعه دارند از آن محافظت میکنند، ولی اگر این حس را نداشته باشند آن جامعه را به نابودی خواهند کشاند».

پیروزی نظامی نیز بیشتر در گرو اتحاد حکومت و مردم است تا کثرت مال و تجهیزات و انبوهی سلاح .چه بسا جامعه ای زمانی با نیروی اتحاد و اخلاص در برابر ابر قدرتی به پیروزی می رسد و زمانی دیگر خود ابرقدرت می شود و سلاح جای ایمان و اتحاد و اعتماد را گرفته و در برابر نیرویی نه چندان بزرگ، بی یاور مانده و سرانجام در روز واقعه مجبور خواهد شد تا ابزارهای انبوه خود را وانهاده و فرار را بر قرار ترجیح دهد. زمامدار نابخرد کسی است که به جای تکیه بر توده مردم گمان کند که قدرت در داشتن مملکت وسیعتر ، تجهیزات زیادتر ، تشکیلات پیچیده تر و چاپلوسها و بله قربان گوهای بیشتر است.

شرف المکان بالمکین:

زمامداران آبروداران جامعه بوده و هر ملتی به نام و سیمای حکومت خود در دنیا شناخته می شود.جامعه زمانی به سعادت می رسد که انسانهای والا بر مسندهای بالا نشینند. زمانی که فرومایگان تکیه بر جای بزرگان می زنند جایگاه حکومت و فرمانروایی را نیز پست و بی اعتبار می کنند و چه بسا مردمی که باید تاوان جهل حاکمانی را بپردازند که با گفتارها و رفتارها و اقدامات خویش اعتبار جامعه خود را بر باد می دهند.

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری  و    آیین     سروری     داند

حکومت ایده آل حکومتی است که به گفته افلاطون ،حاکمان آن حکیم و حکیمان آن حاکم باشند. فلسفه حکومت،بستر سازی برای کمال انسان و جامعه است و اخلاق، بالاترین و والاترین نقطه این کمال می باشد. انسان منهای اخلاق یعنی انسان منهای انسان، و تا انسان به دست نیاید خدا نیز به دست نخواهد آمد.بنابراین شایستگان حکومت کسانی اند که پیش از اصلاح جامعه به اصلاح و تهذیب خود پرداخته باشند زیرا تا کسی به کمال دانایی و رشد نرسد نمی تواند جامعه را به سوی عقل و صلاح والا رهنمون سازد و به گفته تولستوی:« همه می خواهند جامعه را تغییر دهند اما کسی در پی تغییر دادن خود نیست».

ظرفیت زمامداری:

حکومت و سلاح را نباید به دست احمقها داد،چرا که آنان زود گرفتار توهم و تکبر و خوی توسعه طلبی گشته و هم مایه تباهی برای خود و هم رنج و دردسر برای جامعه و دنیا می گردند. زمامدار دانای بی اخلاق بهتر از زمامدار متقی جاهل است و آنچنانکه جهل حاکمان، جامعه را به تباهی و سقوط می کشاند فساد اخلاقی آنها چنین نمی کند .گاه  دیوانه ای سنگی به چاه می اندازد که صد عاقل در بیرون آوردن آن عاجز می شوند و گاه جمعیت و جامعه ای خردمند که ابزار بازی مشتی زمامدار احمق می گردند. بنابراین ملتها برای حفظ اعتبار خود هم که شده است باید کسانی را بر خود حاکم کنند که مایه افتخار و پرستیژ برای آنها باشند نه مایه شرمساری.یک حکومت هم می تواند سرعت بخش ترین عامل حرکت مردم به سوی کمال و رشد باشد و هم می تواند چنان مانع سهمگینی در مسیر اندیشه و کمال واقع شود که جامعه را صدها سال متوقف و بلکه گاه به عقب بازگرداند. بنابراین حساس ترین گزینش مربوط به سرنوشت، گزینش نوع زمامداران است.زمانی که مردم از روی احساسات یا تعصب دست به اقدام یا گزینش می زنند دیگر نسبت به پیامدهای آن حق اعتراضی جز بر خود نداشته و خودکرده را هیچ تدبیر نخواهد بود[فلا تلوموا الا انفسکم].

ارزش پست و مقام :

قدرت و مقام در چشم انسان عارف و بینا تهی از هر گونه قیمت و ارزش ذاتی است ،تا جایی که حضرت علی"ع" ارزش این نصیب را حتی از لنگه کفش پاره نیز پستتر و پایینتر می داند مگر آنکه انسان، مسئولیت را به چشم امانت خدا و مردم در دست خود نگریسته و حق تقوا و شرافت و خدمت را به تمام و کمال ادا نماید.

اینکه قدرت فدای اخلاق و انسانیت و فضیلت شود و یا فضیلتها فدای قدرت گردند بستگی به این دارد که انسان به پست و مقام به چشم وسیله نگاه کند یا هدف و نورچشمی. انسانهای دارای خلا و ضعف سعی می کنند که کمبودشان را از راه داشته های بیرونی همچون ثروت و قدرت جبران کنند اما اینها هیچ یک آرامش و شادی برتر به همراه ندارند. ثروتمندان و قدرتمندان نیز در دغدغه ها و نگرانیها و ترسهایی غوطه ورند که مردم عادی از آنها دور و  برکنارند. شهرت و قدرت هر چند که از دور دلچسب وشیرین می نماید اما حقیقت آن ،چیزی جز وبال نبوده و از آنجا که هر صعودی، سقوط و هر فرازی فرودی به دنبال دارد پس"لاجرم هر کس که بالاتر نشست، استخوانش سخت تر خواهد شکست".این در حالی است که انسان در مسیر سیاست و قدرت کلی از بار معنوی و اخلاقی خود را نیز از دست داده و اگر چه از این سو پاک وارد می شود اما از آن سو هرگز پاک بیرون نخواهد آمد. پس همیشه این انسانهای ساده و نادانند که به دور وادی ریاست و سیاست پرسه می زنند. راسل می گوید: «تا چهل سالگی که مغزم خوب کار میکرد به ریاضیات و پژوهش پرداختم .از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده بود به فلسفه رو آوردم و در اواخر که به کلی مغزم کار نمیکرد به سیاست».

مسئولیت و مقام مایه فضیلت و برتری و حقانیت نبوده و ارزش آن یک ارزش ابزاری است و نه ذاتی.اگر قدرت ملاک حقانیت باشد پس باید گفت که همه صالحان برکنار از قدرت در تاریخ در مسیر باطل بوده اند.قدرت، ابزار خدمت و به نمایش گذاشتن فضیلتهاست و نه هدف یا منزلگاه.پست و مقام ،نه طعمه و نصیب بلکه زنجیر دست و پاگیر در امتحان و گرفتاری و پاسخگویی است. مسئولیت نه جایگاه رقص و سرور و فخر، بلکه فرصتی گران در جهت چاکری و نوکری و احقاق حق و عدالت است .پست و منصب نه لطف خدا به انسان، بلکه آزمونی الهی برای اوست ؛پس رسیدن به آن نه جای شادی کردن دارد و نه شادباش گفتن.

دنیا زمانی بهشت می شود که به قدرت و مذهب به چشم مسیر نگاه شود و نه هدف . قدرت ابزاری است برای خدمت و بیرون ریختن نبوغ و فضیلت ؛آنچنانکه مذهب نیز وسیله ای است برای انسان سازی و تکامل و نه منزلی برای توقف و برتری جویی.انسان عاقل از حکومت و قدرت در گریز و پرهیز است چون دلهره آورترین کار برای او پذیرش بار پاسخگویی و مسئولیت سنگین جامعه در پیشگاه خداست.اگر جامعه جامعه ای مهذب وعارف باشد انسانها در گریز از مسئولیت از هم سبقت خواهند گرفت نه در چنگ انداختن به آن.انسان شریف کسی است که چون سنگ بر مسند ریاست نشیند و چون پر کاه از آن برخیزد و نه برعکس.انسان شریف کسی است که هر گاه دیگری را شایسته تر از خود برای خدمت داند راه را برای سپردن مسئولیت به او باز کند نه آنکه میز و صندلی قدرت را ملک و حق شخصی و همچون ارث پدری قلمداد کند. انسان شرافتمند ارزش  مقامهای فانی و زودگذر را به اندازه ای نمی داند که بخواهد برای حفظ یا رسیدن به آن از روی جنازه اخلاق و انسانیت و شرافت عبور نماید.انسان شرافتمند پیروزی واقعی را پیروزی اخلاقی می داند اگر چه از میدن قدرت بدر گردد.افتخار نیز همیشه از آن کسانی است که قدرت و شهرت درب خانه آنان را بکوبد نه آنکه آنها ذلت بار به دنبال قدرت و شهرت بدوند.متاسفانه آنان که حریص بر پست و مقامند شایستگان واقعی مسئولیت و مقام نیستند و آنان که شایستگان واقعی اند حرصی بر منصب و مسئولیت ندارند. این افراد اگر زمانی بر حسب وظیفه و احساس درد، حرکتی نیز برای کسب مسئولیت و خدمت انجام دهند توسط  قویترهای دندان تیز کرده بر قدرت، کنار زده می شوند و اگر بر مسند نیز نشینند به هر ترتیب و با هر انگ و تهمت ممکن پایین کشیده شده و یا با ایجاد دهها مانع و دست انداز ،نفس و توانشان را از کار می اندازند.

حافظ در این کمند سر سرکشان بسی است

سودای   کج    مپز    که نباشد  مجال تو

قدرت واقعی:

نفوذ و محبوبیت و قدرت،وابسته به در دست داشتن پست و مسئولیت نیست .هنر به این است که انسان خارج از حیطه ریاست و مقام، صاحب محبوبیت و احترام و نفوذ سخن باشد.چه بسا انسانهای کوخ نشین و ساده زیست ، ابهت و قدرت و محبوبیتی نزد مردم داشته باشند که نیم آن را نیز زمامداران بر تخت نشسته نداشته باشند و چه بسا انسانهایی که سکوتشان بیش از گفتار و هیاهوی سیاستمداران نزد مردم ارزش و بها داشته باشد و البته همه اینها بستگی به آن دارد که مردم نیز فضیلتها را در محتواها دانند و نه ظواهر .

دنیای سیاست و قدرت:

سیاست و قدرت دنیایی پلشت و پلید و فضایی هواپرور و ستم خیز است که همه رذیلتهای اخلاقی متصور در آن یکجا جمع آمده .هیچ انسان پاک و سالمی نیست که پا در وادی قدرت و سیاست گذارد و معیوب و آلوده و ناسالم نگردد یا گردی از غبار بی عدالتی و ستم بر دامان او ننشیند و به گفته یک بزرگ: «همه ما حاکمان ستمگری می شدیم اگر قدرت می یافتیم».هیچ کس به عنوان جنایتکار بر تخت قدرت نمی نشیند بلکه این تخت قدرت است که انسان را کم کم خشن، بی مرام  و جانی می سازد.بنابراین انسانهای خردمند و پاکجو نه تنها خیزی به سوی سیاست و قدرت بر نمی دارند بلکه پیوسته از آن در پرهیز و گریزند ،اگر چه این افراد در میان تشنگان و شیفتگان قدرت چندان میدان نمود و ظهور نیز نمی یابند. در کل سیاست و قدرت پرسه گاه انسانهایی است که بزرگی را در قدرت تعریف نموده و سرزمینی است که اهل پاکی و تقوا و حکمت و فرزانگی را در آن چندان راهی نیست.

فلک   به  مردم   نادان  دهد زمام  مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

اعتبار و اعتماد:

سیاست و قدرت هرگز محل تکیه و اعتماد به هیچ انسان یا طیف مدعی نیست.بسیاری از کسانی که در چهره فرشته نجات بر مردم ظاهر می شوند با نشستن بر تخت قدرت تبدیل به دیوهای خودکامه ای می شوند که دیگر پایین آوردنشان کار آسانی نخواهد بود و ای کاش که پایین آوردن زمامداران همیشه به آسانی بالا بردن آنها بود.

در دنیای سیاست معمولا انتخاب میان بد و بدتر است.سیاستمداران کم اعتبارترین انسانها نزد مردم بوده و محبوبیتشان نیز غالبا کاذب و گذراست . آنها ممکن است دهها میلیون رای نیز به دست آورند ولی همانها با رو شدن چهره واقعی شان تبدیل به چندش آورترین افراد نزد مردم می گردند، در حالی که  شخصیتهایی چون خوانندگان و هنرپیشه ها و ورزشکاران  ،هم درصد و هم پایداری محبوبیشان نزد مردم همیشه بیش از سیاستمداران است.

چارلی چاپلین:«من فقط و فقط یک چیز خواهم ماند،یک دلقک! این مرا در جایگاهی  بالاتر از هر سیاستمداری قرار می دهد».

سیاستمداران به همان اندازه که ادعاها و سخنانشان شیرین است عملشان تلخ و نفرت زاست.آنها اگرچه در سخن و ادعا مانند فرشته جلوه می کنند ولی در کردار و عمل می توانند همچون دیو و دژخیم ظاهر شوند.کلمات ابزاری کارا برای اهل سیاست است. آنها با واژه ها بالا می آیند ،با واژه ها ضعفها و خرابکاریها را پوشش می دهند و مردم نیز همیشه آماده اند تا دوباره با واژه ها فریب بخورند. وعده های اهل سیاست پیش از قدرت همچون وعده های رویایی یک عاشق هیجانی به معشوقه خویش است که غالبا در همان حد رویا باقی می ماند؛فقط کافی است که این جماعت خر مرادشان به سلامت از پل بگذرد.  بنابراین اگر مردم مردمی خردمند باشند هرگزشعارها،وعده ها ، سخنان شیوا و قیافه و ظاهر خوشایند مدعیان را محل تکیه و عمل قرار نمی دهند.

منافع:

اگر کسی در وادی سیاست به دنبال شرافت و اخلاق می گردد راه را کاملا اشتباه آمده . سیاست و قدرت وادی منافع است نه شرافت ،و وجود اندک انسانهای صالح نیز در این وادی قاعده کلی را خدشه دار نمی سازد.کمتر انسانی است که در وادی قدرت، فضیلت را بر منافع و انصاف را بر انتقام و عدالت را بر امیال مقدم سازد و اصولا میل غالب دنیای قدرت همیشه به سمت و سوی فساد و نابرابری است[ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة].

شهوت شهرت و قدرت، بر سر اخلاق و شرافت آن می آورد که آتش با برگ کاه.طبیعت دنیای سیاست، قربانی شدن ارزشها و فضیتها در پای منافع است و نه برعکس. دنیای سیاست و قدرت وادی لبریز از هواها و برتری جوییها و فضایی آکنده از تیرگیها و سیاهیهاست که در آن حق و باطل و خوب و بدها و فضیلتها و رذیلتها نیز تعریف نسبی و منطبق بر منافع می یابند.در کل سیاست دنیایی است که برای ورود در آن یا باید گرگ درنده بود و یا روباه حیله گر[ وکذلک جعلنا فی کل قریة اکابر مجرمیها لیمکروا فیها].

الملک عقیم:

اهل قدرت در رذیلتها شبیه هم بوده و خود نیز پیوسته از جایی که نمی دانند از یکدیگر خیانت و زخم و ضربه می بینند. آنها همیشه از روبرو به هم لبخند می زنند و از پشت خنجر.در دنیای قدرت نه تنها اخلاق و شرافت و آبرو که حتی جان انسان نیز همواره در معرض خطر حاصل از رقابت و رشک و کینه است.هیچ کس به اندازه سیاستمداران صاحب دشمن نیست و تنها آنهایند که نیاز به اسکورت و مراقب دارند.بنابراین دنیای قدرت و سیاست بر خلاف ظاهر دلچسب آن دنیایی آکنده از التهاب و تهی از تکیه و اعتماد و آرامش و عافیت است و کم نبوده اند انسانهای صالح و ناصالحی که در طول تاریخ، با وجود همه عقل و فراست، قربانی مکر قدرت و سیاست شده اند.

شکوه تاج  سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی  دلکش است  اما به  ترک  سر نمی ارزد

آزمون:

در هیچ میدانی همچون سیاست و قدرت ،جوهره و حقیقت درونی انسانها رو نمی شود . سیاست و قدرت بزرگترین میدان امتحان شرافت و اخلاق است که البته بالای نود درصد انسانها در این میدان  می بازند.در این میان آنها که برای دنیای خویش شرافت خود را زیر پا می نهند باز چیزی دستگیرشان است اما بیچاره مریدانی که برای دنیای دیگران آخرت خویش را پایمال می کنند بی آنکه خود دست کم به قدرت یا شهرتی در دنیای خویش برسند.

سیاست و دروغ:

نام سیاست همیشه با نام دروغ آغشته و آمیخته است.یوزف گوبلز می گوید:«در دروغ بزرگ ،همیشه قدرت معینی از قابلیت باور کردن وجود دارد، چرا که افراد زیادی از یک ملت همیشه تحت تأثیر عواطف به راحتی گول می خورند.آنها به دلیل سادگی و بی آلایشی و صداقت باور، راحت تر قربانی یک دروغ بزرگ می شوند تا یک دروغ کوچک؛ چرا که آنها خودشان فقط در موارد کوچک دروغ می گویند و از گفتن دروغ های بزرگ شرم دارند. هرگز به ذهن این مردم خطور نمی کند که سیاستمداران دروغ های بزرگ بسازند و آنچنان گستاخ باشند که این چنین صداقت را بدنام کنند . مردم حتی اگر به مدرکی دست یابند که دروغ(اهل سیاست یا مذهب) را بر آنها آشکار کند باز هم به دروغ بودن آن شک دارند و همچنان فکر می کنند که حتماً توضیحی وجود دارد».

سیاست و توجیه گری:

«اهل قدرت برای هر نقص و کاستی و کمبود، همیشه معجونی از دلیل و حکمت و فلسفه درست کرده و به مردم می خورانند.آنها می دانند که عوام، استعداد غریبی در خر شدن دارند.بنابراین اگر نتوانند که شکم مردم را سیر کنند، برایشان در فضیلت فقر و گرسنگی داد سخن خواهند راند و اگر منافع خود را در دموکراسی و آزادی نبینند صد نوع فضیلت برای دیکتاتوری و محدودیت بر می شمارند و اگر زمانی از عهده  تأمین امنیت مردم برنیایند وانمود می کنند که هزار و یک دستاورد است که فقط از وجود ناامنی به دست می آید که از جمله آنها تقویت توان مقاومت و ظهور استعدادهای نهفته است ....».(1)

اهل سیاست همچنین در توجیه نقصها و زشتیهای خود همیشه یک الگوی ناقص و زشت مانند خود را در ذهن دارند تا هر گاه جامعه، آنها را در قبال چیزی بازخواست کند بتوانند بگویند که فلان حکومت نیز چنین است.مثلا اگر مردم از اقتصاد ضعیف بنالند یا از نبود آزادی گله مند باشند یا از کشتن معترضان به خشم و اعتراض آیند خواهند گفت که فلان حکومت نیز می کشد و یا فلان حکومت نیز آزادی را محدود می کند و یا فلان حکومت اقتصادش از ما ضعیف تر است و فلان حکومت....

تضاد تز و عمل:

سخنان و ادعاهای سیاستمداران،بی اعتبارترین گفتارها و ادعاهاست و در هیچ جا به اندازه دنیای سیاست ،تفاوت بین گفتار و تز با کردار و عمل به این اندازه ژرف و عمیق نیست.آنها در توصیف حق و عدالت تواناترین و خوش زبان ترین انسانها اما در عمل به آن بی حرکتترین و ناتوان ترینند و به گفته حضرت علی"ع":« حق، وسیعترین میدان در  گفتار و ادعا و تنگترین میدان در عمل و اجراست»..بنابراین انسان دانا همیشه روی کردار سیاستمداران اعتبار باز می کند نه روی گفتار و شعار و ادعاهای شیرین و مردم پسند ایشان.ملاک قضاوت تاریخ نیز حرفهای شیرین حکومتها یا قوانین دلچسب آنها نیست بلکه رفتار و عملکرد آنهاست .

سیاستمداران به دلیل ترس از پرسش و بازخواست یا از دست دادن اقبال مردم،ظاهر سازیها و حرکات نمایشی زیاد انجام داده و حرفهای شیرین اما بی مصرف و تهی از جزم و باور و اعتقاد، فراوان می زنند.آنها حتی زمانی که علیه دشمنان بیرونی رجز می خوانند سخنشان بیشتر مصرف داخلی دارد و گاه در حالی یکدیگر را جلوی چشم مردم می کوبند که در پشت پرده در حال ساخت و پاخت با یکدیگرنددر این میان نه تنها بین گفتار با عمل بلکه در همان نفس گفتارها و ادعاهای اهل سیاست نیز تضاد و پارادکس و یک بام و دو هواییها فراوان به چشم می خورد، زیرا مواضع و سخنان آنها نه بر پایه منطق  و واقع گرایی ، بلکه بیشتر حول منافع می چرخد.آنها به طور پیوسته ادعاها و سخنان و مواضع  گذشته خود را نقض می کنند زیرا جهت منافعشان پیوسته در حال تغییر است،چنانکه گاه در موقعیتهای کاملا مشابه، مواضع کاملا متفاوت از هم می گیرند.

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند:

گذشت زمان همیشه ثابت کرده که احزاب و نام و عنوانهای سیاسی بیشتر ابزار بازی و فریب برای مردم بوده اند وگرنه سیاستمداران خود در ذات و ماهیت غالبا از یک نوع تیپ و قماشند .بر این اساس شکست یک حزب از نگاه دیگر،خود یک پیروزی برای اوست تا بدین وسیله حزب مقابل نیز چهره واقعی و نامطلوب خود را نزد مردم آشکار کند. در واقع در دنیای سیاست نه پیروزیها واقعی اند و نه شکستها؛آنچیز که واقعی است تساوی چهره هاست.

وظایف زمامداران:

پیشگامی :

زمامداران حق ندارند جنگی را آغاز کنند مگر آنکه فرزندان آنها در صف مقدم جنگ قرار گیرند و حق ندارند سیاست ریاضتی را بر جامعه تحمیل کنند مگر آنکه زندگی خود آنها بیش از همه مشمول این ریاضت باشد و حق ندارند که مردم را به قناعت و ساده زیستی دعوت کنند مگر آنکه خود مظهر واقعی زهد و ساده زیستی باشند و حق ندارند از عدالت محوری دم زنند مگر آنکه خود و نزدیکان آنها بیش از همه مشمول اعمال عدالت و قانون و آخرین نفر در استفاده از امتیازات و بهره ها باشند.

پرهیز از تجمل گرایی:

به همان اندازه که پست و مقام انسان بالا می رود دو ویژگی او باید پایین آید، یکی تکبر و دیگری تجمل.از وظایف زمامدار و پیشوا، تطبیق شیوه و سلوک زندگی با وضع طبقه ضعیف در زمان مسئولیت است.

حضرت علی"ع":« خداوند بر پیشوایان دادگر واجب نموده که خود را با  طبقه ضعیف جامعه برابر سازند تا فقر تنگدستان آنها را به آشوب واندارد».

مسئولیت پذیری و پاسخگویی:

خودکامگی زمامدار، مسئولین پایین دست را نیز به خودکامگی وا می دارد و پاسخگو نبودن او دیگران را نیز به سرباز زدن از پاسخگویی تحریک می کند.نشانه جامعه خودکامه و بی قانون و بی تعهد در پاس کاری،فرافکنی و عدم پاسخگویی، و نشانه جامعه متعهد و قانونمند در پاسخگو بودن و شفافیت گرایی اوست.

آگاهی:

مدیران عاقل همه روزنه های خبری را در فهم حقایق مورد استفاده قرار می دهند و منحصر در منابع محبوب خود نمی گردند.هر چه آگاهیهای مدیران و زمامداران از اوضاع و اخبار و امور، کاملتر و دقیقتر باشد مواضع یا تصمیم گیریهای آنها نیز دقیقتر و کم اشتباه ترخواهد بود.اطرافیان متملق نیز یکی از موانع آگاهی اند.زمامدار دانا کسی است که چاپلوسان چشم بر مقام و شهرت دوخته را از دور خود دور کند تا مانع میان او و حقایق نشوند.

خطا پذیری و جبران:

اگر کسی باید پای سیاستهای غلط حکومت قربانی شود خود حاکمانند نه مردم. در جامعه عدالت محور، تاوان اشتباهات مسئولین را خود مسئولین می پردازند و نه ملت . این تاوان نیز یا مجازات قانونی است یا برکناری و یا استعفاء.

انکار واقعیت یا پوشاندن ضعف و خطا موجب درمان آن نخواهد شد. توجیه خطا نیز خود خطایی بزرگ تر و عذری بدتر از گناه به شمار رفته و عادی انگاری مشکلات نیز به چیزی جز خشم مردم دامن نمی زند.پس آسودگی در این است که با پذیرش واقعیت و خطا، زحمت دست و پا زدن بیهوده خود را در جهت حفظ محبوبیت و جایگاه کمتر کنیم.

عقلانیت و پرهیز از احساسات:

زمامداری نیازمند خرد و حکمت و دوراندیشی و واقع بینی و دور بودن از کانون احساسات و هیجانات و تعصبات است.زمامدار شایسته کسی است که نه خود اسیر احساسات شود و نه بگذارد که افراطیون جامعه و جو احساسی آنها بر او تاثیر گذارند.پرخطاترین تصمیمات،تصمیماتی است که در کانون هیجانات یا خشم گرفته می شوند.احساس گرایی موجب ورود حکومت به بلندپروازیها و شعارها و آرمانهای بالاتر از حد و ظرفیتی می گردد که نتیجه ای چیزی جز هزینه سازی و پیامدهای ناگوار برای جامعه ندارد.گاه حتی یک سخن تهی از واقع بینی نیز می تواند برای جامعه هزینه ایجاد کند.

زمامدار شایسته علاوه بر اینکه خود از احساس گرایی به دور است، به رویکردهای احساسی جامعه نیز چندان توجه نمی کند. او هیجان و کف و هورای مردم را نسبت به خود حمل بر نادانی آنها می کند و نه بزرگی خود.او نه به شعار زنده باد موافق، عنان دل از کف می دهد و نه به شعار مرده باد مخالف دچار ضعف و ناامیدی می گردد.

زمان شناسی:

طبیعی است که سیاستها یا قوانین هر جامعه در گذشت زمان دچار تغییر شوند.این تغییر نیز گاه به جهت تغییر شرایط است و گاه به جهت تکمیل و بهبود سیاستها یا قوانین گذشته. بنابراین سیاستی که مثلا ده سال گذشته ،روش برتر و کارآمد بوده، ممکن است امروز رویه ای ناکارآمد به شمار آید و حتی  نتیجه عکس در پی داشته باشد.

تعصبات کور بر سیاستها و منشهای گذشته، منافی عقلانیت و آفت بزرگ دنیای زمامداری است.حاکمان باید بر طبق مقتضیات زمان و شرایط روز ،سیاستهای خود را در عرصه های های مختلف بازنگری کنند و گرنه با جبر و فشار مجبور به بازنگری و تغییر خواهند شد. این در حالی است که حتی در کتاب خدا نیز مقتضیات زمان، ناسخ و منسوخها و تغییر احکام متعدد را ایجاب کرده است.بنابراین وقتی که قوانین یا منشهای الهی دچار تغییر می شوند قوانین و سیاستهای انسانی دیگر جای خود دارند. 

قانون گرایی:

آنچه مردم و حکومت در عمل به آن مشترکند" قانون " است.زمانی که دیوار قانون بلند و محکم باشد دیگر کسی هوس پریدن از روی آن را نخواهد داشت و تنها راه ورود را ورود از درب و مسیر آن خواهد یافت[واتواالبیوت من ابوابها] .

اگر قانون تنها در یک بند و مورد نادیده گرفته شود راه برای پشت پا زدن به قوانین دیگر نیز هموار خواهد شد و کار کم کم به جایی خواهد رسید که موج عظیم بی قانونی سنگ را روی سنگ بند نخواهد کرد. قانون ناموس جامعه است هر چند که خطا باشد. برای اصلاح قانون خطا باید کوشید اما تا زمانی که قانون است باید بدان پایبند بود.قانون برای آن است که در برابرش سر توقف و کرنش فرود آورند نه آنکه همچون ابزار بازی از رویش بپرند یا دورش زنند.عدالت و نظم و رضایت و آرامش در جامعه پدیدار نمی شود مگر زمانی که حکومت و مردم، کتاب قانون را مانند کتاب آسمانی مقدس  شمارند.از سویی هرگز نمی توان از مردم انتظار احترام به قانون را داشت در حالی که حکومت خود همواره قانون را به نفع خویش تفسیر کرده و آن را زیر پا می نهد. نیکولو ماکیاولی گوید:«بدترین سرمشقی که می توان به جامعه داد آن است که قانون بنهند اما رعایتش نکنند و بدتر آنکه خود قانونگذار قانون ﺭا زیر پا گذارد».

قانونمدار شدن یک جامعه در گرو قانون شناس شدن آنها، و رعایت فرهنگ اجتماعی و اقتصادی از سوی آنان در گرو دریافت آموزش و آگاهی پیوسته است. مطالعه دقیق و پیوسته قانون هم برای مدیران لازم است که خودسرانه عمل نکنند وهم بر مردم لازم است تا علاوه بر فهم وظایف شهروندی ،جلوی خطای مدیران ایستاده و یا آنجا که قانون به نفع آنهاست حق خود را درخواست کرده و نگذارند که کسی قانون را از چشم آنها پنهان نماید.

کسانی می توانند قانون نویس باشند که خود در آنچه تصویب می کنند صاحب نفع نباشند وگرنه این خطر وجود دارد که قانون نویسان قانون را بر اساس منافع خود نوشته و یا  در جهت منافع خود به حدی تبصره در آن آورند که وجود قانون عملا در حکم عدم آن گردد.همیشه نیز مجری باید غیر از قانون نویس ، و ناظر باید غیر از مجری باشد. اگر مجری خود بخواهد قانونگذار باشد قانون را به نفع خویش می نویسد و اگر افراد بخواهند خود ناظر و قاضی خویش باشند همه چیز را به نفع خود داوری می کنند.

مرگ عدالت و قانون در از میان رفتن برابری است و جامعه ای که قانون در آن نابرابر اجرا شود هیچ تفاوتی با جامعه فاقد قانون نخواهد داشت.نشانه مرگ قانون آنجاست که مردم برای رسیدن به مقاصد و نیازهای قانونی شان مجبور به طی کردن راه غیرقانونی باشند.مرگ قانون و عدالت در اجتماع شاکی و قاضی است.مرگ عدالت آنجاست که دزدها رها و آزاد باشند و دادخواهان و فریادگران در گوشه زندان .مرگ عدالت و قانون زمانی است که حکومت به جای توضیح حقایق افشا شده،افشاگران حقیقت را مورد پیگرد و مجازات قرار دهد و به جای برخورد با متخلف، آشکار کنندگان تخلف را بازخواست کند و به جای توضیح مسئله به دنبال پاک کردن صورت مسئله باشد.مرگ عدالت آنجاست که شکایت شاکی را کسی مورد بررسی و داوری قرار دهد که خود او متهم و شاکی علیه باشد. مرگ عدالت زمانی است که مسئولین کم کار یا خطا کار به جای عزل شدن، از مسئولیتی به مسئولیتی دیگر منتقل گردند.تباهی یک سیستم زمانی است که عده ای به پشتوانه حکومت، خود عملا تبدیل به قانون شوند و امان از حکومتی که نه تنها مظهر قانون به شمار نرود بلکه عده ای نیز بتوانند به پشتگرمی و چراغ سبز او قانون را زیر پا گذارند.مرگ عدالت و قانون زمانی است که حکومت دیواری کوتاه تر از ضعیفان و پایین دستان برای اجرای قانون نیابد و وای بر سیستمی که در آن انسانهای عادی آسان و بی درنگ مشمول اجرای قانون واقع شوند ولی دانه درشتها از اجرای واقعی عدالت برکنار مانند.

الگوپذیری:

بیشترمردم به جای آنکه بر حاکمان بی اخلاق و دروغگو بشورند عمل آنها را تقلید می کنند زیرا آنها حاکمان را الگو و  کردار ایشان را ملاک تشخیص خوب و بد قلمداد می کنند که گفته اند " الناس علی دین ملوکهم". پس اگر مدیران رده پایین ،چندان حس مسئولیت پذیری و پاسخگویی در قبال عملکرد خود ندارند شاید الگویشان مدیران تراز اول باشند و اگر عده ای خود را فراتر از قانون می دانند شاید به شخص بالای مملکت می نگرند و اگر عده ای در قبال جرم و خطای خود احساس ترس نمی کنند شاید به دلیل سکوت شخص زمامدار باشد و اگر شعارگرایی و تعصب منشی در جامعه بیش از گفتمان و منطق موج می زند شاید به دلیل تایید و همراهی زمامداران باشد .

حاکمان دروغگو و هوچی گر و بی منطق مردم را نیز دروغگو و هوچی گر می کنند و حاکمان صالح و راست پیشه مردم را نیز راست آیین بار می آورند؛آنگونه که ساده زیستی حاکمان، مردم را به ساده زیستی و تجمل گرایی آنها مردم را نیز به تجمل گرایی سوق می دهند.منش و روش حاکمان ،فرهنگ ساز است ؛بنابراین امر به معروف و نهی از منکر در وهله نخست متوجه حاکمان بوده و هر تغییر و اصلاح و فرهنگ سازی باید از زمامداران آغاز گردد.بزرگی می گوید:«پاکسازی فساد مانند نظافت پلههاست؛ همیشه باید از بالا شروع کرد».

نسبت حاکمان به مردم مانند نسبت پدر به فرزند است. چندان نمی توان انتظار داشت پدر دروغ بگوید و فرزند راستگو باشد یا اینکه پدر دزد باشد و فرزند امانتدار. زمامداران هم  می توانند بزرگترین آموزگار راستی و صداقت باشند و هم بزرگترین آموزگار دروغ و نیرنگ .ممکن است که فساد مردم به حاکمان سرایت نکند ولی قطعا فساد حاکمان به جامعه سرایت پیدا خواهد کرد.تا زمانی که زمامداران بی اخلاق و ناسالم و قانون شکن باشند هرگز نمی توان انتظار پاک دستی یا قانون مداری را از مردم زیر دست داشت و چون خطا و فساد همیشه از بالا به پایین جریان می یابد پس قطعا مجازات مدیران خطاکار جامعه باید بس شدیدتر از مجازات دیگران باشد،آنگونه که خداوند نیز مجازات خطای پیامبران خویش را سنگین تر از دیگران قرار داده است.

الگوپذیری مردم تنها مربوط به رفتار و کردار حاکمان نیست. آنها در روحیات نیز از زمامداران تاثیر می پذیرند.به عنوان مثال اگر فرمانروای جامعه در زمان بحرانی همچون بحران جنگ از خود ترس و ضعف نشان دهد کل جامعه دچار ترس و ضعف می گردد و اگر شجاعت و ایستادگی نشان دهد کل جامعه به ایستادگی و شهامت واداشته می شود.


1- برگرفته از کتاب دموکراسی یا دموقراضه.

کلمات بیگانه در زبان فارسی...

ما را در سایت کلمات بیگانه در زبان فارسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:19

صفحه بندی