ووو

خرید بک لینک

غیرت و حساسیت:

در دنیای عشق آن قدر حساسیتها ظریف و شکننده و توقعات و غیرتها عمیقند که هیچ عاشق و معشوقی نمی توانند به وصال یکدیگر رسند و اگر هم رسند نمی توانند در خوشی و شادی دوام آورند.عشق نه تنها برای عاشق،که برای معشوق نیز چیزی بیش از رنج و دردسر نبوده و او نیز باید همواره چوب آزارها و تنگناهای حاصل از  حساسیت و غیرت عاشق را متحمل شود .هانریش پل می گوید :«کسی را که خیلی دوست داری باید بیش از همه عذاب دهی و این قانون عشق است».بنابراین عشق در درون خود چیزی جز تعصب و غیرت نامتعادل نهفته ندارد و نتیجه آن نیز معمولا چیزی جز افسردگی، بیماری و تباهی و حس و روان نامتعادل و در نتیجه تصمیمات و رفتارهای غیر منطقی نیست.عشق خود یک ذلت و زبونی است و زبونی و حماقت بدتر، از آن انسانهایی است که جان خود را قربانی این احساس گذرا و پوچ می کنند.

عقل وعشق :

اگر چه در ظاهر، عشق کشف است و عقل حجاب و اگرچه هرچه عقل می سازد عشق نابود می کند،اما منظور از این عقل، ادراکات ناقص و ناخالصی است که عمری نقاب عقل و آگاهی را به چهره زده اند ،وگرنه عقل مطلوب و متکامل هیچ گاه زانویش در برابر عشق خم نمی شود .

جنگ و تنش بین اهل عقل و عشق همیشه تنشی داغ بوده و گاه عشاق حتی از ابزار طعنه و ریشخند نیز دریغ نکرده اند:

عاقلان  نقطه   پرگار   وجودند   ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

اما برای داوری میان این دو گروه باید گفت که نبرد بین عقل ناقص و عشق ،یک ناسازگاری عادی است و در این برخوردها گاه می تواند حق با عقل باشد وگاه با عشق ؛اما در وادی کمال، این عشق است که برده عقل و فانی در او خواهد بود و دیگر تنشی بین این دو وجود نخواهد داشت.ارزش و جایگاه عقل، برترین ارزش و جایگاه درآفرینش بوده و هدف عشق نیز رسیدن به عقل حقیقی و شعور برتر است. بنابراین اینکه شاعر می گوید:" مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است "سخن نادرستی است، مگر آنکه منظور از عشق ،عشق مقدر و راهبر و منظور از عقل ،عقل ناقص خالص نما باشد؛ چون تا عشق به عقل منتهی نشود فرد همچنان در جهل مرکب ماندگار خواهد بود .

دنیای عشق، هم برای عاشق دنیای باد و فخر نابجاست و هم برای معشوق. انسانی که عشق را بانگ بیداری تصور کرده و گمان می نماید که در این حس به  بینشی والا رسیده ،با تکامل روز افزون عقل، دنیای عشق پشت سر نهاده را دنیای جهل خواهد دانست.بنابراین انسان عاقل هیچ گاه گرفتار عشق نمی شود زیرا عقل ، انسان را به بهترین نقطه و مسیر رهنمون می سازد و انسانی که در بهترین نقطه قرار گرفته ،دیگر انسان فقیر و نیازمند نیست که رهرو و عاشق و گدای دیگری گردد. عشق و عقل از این جهت متضادند که انسان عاقل نه مورد فریب واقع می شود و نه در مسیری قرار می گیرد که به فقر،دورافتادگی و در نتیجه عشق مبتلا شود. بنابرایندر دنیای عقل ،عیش و شادی و لذت و دوستی هست، اما تعلق و دگر پرستی خیر.انسان عاقل در عین اینکه کام طلب و لذت جوست، اما هرگز دم به تله عشق و وابستگی نمی دهد .انسان  دانا نه خود را سزاوار زبون واقع شدن می داند و نه کسی را دارای ارزش تعلق و پرستش بر می شمارد.

طره شاهد دنیا همه بند  است  و فریب     

عارفان  بر سر این رشته نجویند نزاع

بنابراین آنچه در این بحث مورد نکوهش و سرزنش است، انسان پرستی و وابستگی است و نه لذت دوستی و عیش طلبی و کام خواهی. کام و لذت و دولت وصلی که بی رنج عشق به دست آید، بزرگ ترین غنیمت و هدف مورد طلب عاقلان است.
از  چهار  چیز   مگذر  گر   عاقلی  و زیرک    

 امن و شراب بی غش، معشوق و جای خالی

انسانی که با دیگری از لحاظ روحی همخوان باشد ، از لحاظ چهره نیز او را زیبا می بیند.

 زیبایی شناسی:

زیبایی یعنی اعتدال و تناسب. آنچه مصداق اعتدال یا تناسب باشد ما آن را خوب و زیبا و آنچه خلاف آن باشد ما آن را نازیبا یا بد می دانیم؛ چه اینکه این اعتدال یا تناسب از نوع رفتار و کردار باشد یا از نوع جلوه و صورت و پدیده و رویداد و صفت.

بزرگان گفته اند: "هر چیزی که در بیرون هست عکس و نسخه ای از آن در درون انسان نیز هست".بنابراین زیبایی در تعریف روشن به معنی تناسب ، ریتم و هارمونی است و هارمونی،آن حقیقت بیرونی است که با طبع یا عقل انسان همخوان باشد.خنده،شادی،غم،میل ،تنفر و تعجب نیز حالاتی اند که ریشه در شدت تناسب یا شدت عدم تناسب یک نمود یا رویداد با طبع یا عقل یا هر دو دارد.

اعتدال:

هر چیز که مصداق اعتدال و ضد افراط و تفریط باشد ،مصداق زیبایی است. مثلا نسیم، زیبا و خوشایند است چون معتدل است، اما طوفان چنین نیست؛ یا مثلا باران زیباست چون پدیده ای معتدل است، اما اگر تبدیل به سیل و ویرانی شود دیگر زیبا و مطبوع نخواهد بود؛ یا مثلا هوا اگر معتدل باشد آن را دلبخش و مطبوع و اگر سرد یا گرم باشد آن را بد و ناخوشایند می دانیم ؛ یا مثلا لب و بینی و گوش، اگر خیلی کوچک یا خیلی بزرگ باشند، نازیبا و اگر معتدل باشند زیبا تعریف می شوند.رفتارها نیز چنینند و آن کردار و رفتاری خوب و دلپسند تعریف می شود که از افراط و تفریط به دور باشد

تناسب:

هر جزئی که در یک مجموعه قرار دارد، منفردا زیبا یا زشت تعریف نمی شود،بلکه بر اساس جایگاه آن در مجموعه است که به تناسب یا عدم تناسب ملقب می گردد .مثلا ما هیچ گاه نمی توانیم بگوییم که فلان چشم یا بینی زیباست ،بلکه بستگی به این دارد که این چشم و بینی، با بقیه اجزای صورت دارای قرینه و تناسب هست یا نه؟ یا مثلا نمی توانیم بگوییم که این نت به تنهایی زیباست یا خیر؛ بلکه بستگی به این دارد که آن نت در کجای آهنگ و ملودی قرار گیرد و یا مثلا نمی توانیم یک اثر خوشنویسی را فقط بر اساس یک حرف یا کلمه قضاوت کنیم بلکه باید کل ترکیب را پیش رو داشته باشیم.بنابراین صورت زیبا بدین دلیل زیباست که اجزای آن با هم مطابقند و آهنگ زیبا بدین دلیل زیباست که نتهای آن با هم مطابق و متناسبند. مجموعه رفتارهای یک انسان نیز مانند مجموعه اجزای یک چهره اند که اگر با هم تناسب و همخوانی داشته باشند آن منش را منش منطقی و هارمونیک و آن انسان را عاقل میدانیم و در غیر این صورت، خیر.تناسب و عدم تناسب بستگی به مرجع صدور نیز دارد ؛مثلا خلق و خو یا رفتاری که از جنس زن نیکوست ،ممکن است از مرد نکو نباشد و بر عکس ؛ یا مثلا رفتاری که از یک کودک شایسته است ممکن است درخور انسان بزرگسال نباشد و یا بر عکس.

در عین حال،تناسب و هارمونی فقط مربوط به بحث مجموعه یا مقایسه یا مرجع صدور نبوده و گاه صرفا به معنی تناسب مستقیم یک چیز با عقل یا طبع درونی است؛ مانند همخوانی و تناسب صفات و رفتارهای ارزشی و فضیلت گونه با عقل، و یا مانند تناسب یک مزه یا رنگ یا بو با طبع انسان .

فرق احکام عقل با احکام طبع در مطلق و نسبی بودن آنهاست.مثلا مبحث اخلاق ،مانند حسن عدالت و محبت و صداقت و حق شناسی و یا بد بودن ظلم و دروغ و خیانت ، یک حقیقت ذاتی و مطابق با عقل و طبع همه انسانهاست؛ولی اینکه مثلا در دنیا چه رنگ یا بو یا غذا یا صورت و جلوه ای از همه بهتر است ،در این مورد اتفاق نظر عمومی وجود ندارد و هر کس حکم طبع خود را در این مورد دارد و طبایع نیز بسیار متنوع بوده و هیچ حکم واقعی و بیرونی را نمی توان روی احکام طبعی و نسبی بار نمود.اینکه فردی از رنگی خوشش می آید و دیگری از آن نفرت دارد ،یا اینکه نوشیدنی یا غذایی با طبع کسی سازگار و با طبع دیگری ناسازگار است و اینکه هر کس به چه هنر یا ورزش یا سرگرمی علاقه دارد، همه طبایع شخصی اند.بنابراین تناسبات و هارمونیها را باید به دو نوع مطلق و نسبی تقسیم نمود.تناسبات مطلق به چیزهایی گفته می شود که در کلیت ،حکمشان بین همه انسانها یکسان است؛چه اینکه مربوط به حسیات و صورتها و پدیده ها باشند و یا صفات و رفتارها.احکام عقل، مطلق و احکام طبع غالبا نسبی است.بعضی چیزها هم می تواند مطابق با عقل باشد و هم طبع و بعضی چیزها نیز ممکن است فقط با طبع یا عقل مطابق باشند. احکام عقل هم در زیبایی شناسی رفتاری ، احکامی مطلق است و هم در زیبا شناسی صوری.

در کل آنچه ما به عنوان زیبایی و زشتی یا خوب و بد می شناسیم، هم شامل رفتارها و کردارها می شود و هم جلوه ها و صورتها و هم پدیده ها و رویدادها.ملاک تعیین و تشخیص زیبایی و زشتی و خوب و بد نیز چهار چیز است:عقل، طبع، زاویه دید و تلقینات عرفی.

زاویه دید:

گاه تعریف خوب و بد و زشت و زیبا بستگی به این دارد که یک موجود یا پدیده و یا یک رویداد را از چه منظری بنگریم.به عنوان مثال طاووس را همه بی استثنا زیبا می دانیم، اما در مورد زشت یا زیبا بودن قورباغه؛بعضی ممکن است در نگاه ظاهر آن را زشت دانند و بعضی از زاویه دیگر همان را هم دوست داشتنی و زیبا  بینند. این بحث در پدیده ها و رویدادها نیز جاری است؛ مثلا یک رویداد از نظر یک انسان ظاهربین ممکن است بد و شر تعریف شود، ولی از زوایه دید یک انسان دیگر خیر و نیک شناخته گردد.اینکه ما یک چیز را بد یا زشت می دانیم ممکن است از دید انسانها بد باشد و نه از دید طبیعت و خلقت؛ مثلا سم مار برای ما بد است ، چون مایه مرگ است ، اما برای خود مار مایه زندگی است.

تلقینات عرفی:

یکی از ملاکهای خوب و بد و زشت و زیبا و منفور و دلپسند تعریف شدن یک امر، تلقینات عرفی و فرهنگی است و طبیعتا چیزی که یک عمر به ما بد و منفور شناسانده شده ،ذهن ما نیز آن را بد و منفور و زشت تعریف نموده؛ چه اینکه این خوب و بدهای دیکته شده از نوع آداب و رفتار یا خوردنی یا دیدنی یا پوشیدنی یا هر چیز دیگر باشد.بنابراین ممکن است که مثلا در یک فرهنگ مردم خوردن غذایی برایشان طبیعی باشد که مردم فرهنگ دیگر شدیدا از آن اکراه داشته باشند و یا پوششی داشته باشند که مردم فرهنگ دیگر آن را زشت و نا مطبوع دانند یا رفتارها و آدابی داشته باشند که از از چشم مردم دیگر منفور شناخته شود...

طبع:
چرا ما یک آهنگ را هارمونیک و دیگری را بی وزن می دانیم و چرا یک مزه و بوی خاص برایمان دلبخش است و از بو و مزه دیگر بدمان می آید؟ و چرا یک چهره را زیبا می دانیم و چهره دیگر را نازیبا ؟

این قضاوتها همه بر اساس پارامتری ذاتی و درونی است که بسیار جاها نیز بین عموم انسانها حکم یکسان دارند،اگر چه در شدت و ضعف ممکن است متفاوت باشند. مثلا یک چهره،می تواند برای همه انسانها محکوم به زشتی یا زیبایی باشد، اما در صد زشتی یا زیبایی آن برای همه یکی نیست.در واقع همه انسانها می توانند در مورد زیبا بودن یک صورت اتفاق نظر داشته باشند، اما در زیباترین بودن اتفاق نظری وجود ندارد. بر این اساس مثلا نمی توان چهره ای را به تصویر کشید که از دید همه مردم زیباترین چهره باشد؛آنگونه که انسانها مثلا در فهم آهنگ هارمونیک از آهنگ بی وزن نیز داوری یکسان دارند، ولی هرگز موسیقی و آهنگی پیدا نمی شود که از دید همه مردم زیباترین و دلنشین ترین موسیقی باشد.بنابراین در فهم زیبا یا نازیبا یا خوب و بد بودن، گاه فقط طبع نقش دارد و گاهی هم طبع و هم عقل.طبع نیز یا طبع جسمانی و مزاجی است و یا طبع روحی. عقل هارمونی را از غیر هارمونی تشخیص می دهد و طبع نیز ( که بین هر انسان با انسان دیگر متفاوت است)هارمونیک ترین را بر می گزیند.همان گونه که چهره ها بسیار متنوعند، طبایع و سلایق نیز بسیار گوناگونند. برای همین است که انسانها در اینکه کدام رنگ یا کدام موسیقی یا کدام غذا یا کدام رایحه یا کدام صورت و چهره بهترین است،هیچ گاه اتفاق نظر یکسان ندارند.()

عشق نیز مسئله ای است که با زیبایی گره خورده، اما نکته اینجاست که هر عاشقی سیما و سیرت معشوق خود را در مرتبه والای کمال و جمال می بیند،اگرچه ممکن است از دید دیگران چنین نباشد.زیباترین بودن بستگی به این دارد که فرد از کدام چشم و نظر نگریسته شود. همان لیلی که برای مجنون زیباترین دختر دنیاست برای دیگران یک فرد کاملا معمولی است و به گفته شارلوت برونته:« زیبایی را می بایست از دریچه چشم بیننده دید».


-

 

()بر فرض که یک طبع، مشترک بین همه انسانها نیز به شمار آید، ولی می تواند با طبع حیوانات دیگر متضاد باشد؛بنابراین باز هم همه چیز نسبی است. مثلا گوشت مردار و گندیده ای که طبع ما از آن نفرت دارد، برای یک حیوان وحشی غذایی بسیار لذیذ نیز به شمار می رود یا بوی عطر و گلی که برای ما خوشایند است ممکن است

 

.


 

. زمانی گره عشق برای عاشق  کور می شود که از مسیر پاکبازی منحرف گشته و یا به هر نوع، درون پنهان خود را ناشیانه بر معشوق آشکار کرده و خود را از چشم او بیندازد.

()

عشق و جفا:
نام عشق همیشه با هجران گره خورده،زیرا این جدایی و مانعیت است که عشق می آفریند و این دو همیشه همراه و همنشین همند.پس وصال همیشه به هر عشقی پایان  داده و جای خود را به دوستداری سپرده. اما اینکه در سخن سرایندگان و عشاق همیشه داد سخن از جفا و بی وفایی است، آیا واقعا طبیعت معشوقه بودن جفاکاری است و این  گفته  ژرژسان که "عشق، نخستین بخش از کتاب مفصل بی وفایی است"سخنی درست است ؟

اولا باید دید کسی که ما از او طلب وفا داریم، آیا اصلا پیمان وصال و وفایی با ما بسته است که حال روی گردانی او را بی وفایی دانیم.ثانیا کسانی هم که ما گمان می کنیم یکباره بی وفا شده اند، معمولا از همان آغاز بی وفا بوده اند؛ فقط به هر دلیل خاص( منافع یا ترس) ادای انسانهای دوستدار و عاشق را در می آورده اند.

در عین حال باید گفت که طبیعت معشوقه بودن، حیا و آشکار نکردن ظاهری میل و به عبارت دیگر،به دست پس زدن عاشق و به پا پیش کشیدن او و شوق و نگرانی دورادور و پنهان است.ویژگی عشق آن است که هرچه نیاز بیشتر شود، دوری و ناز نیز بیشتر می گردد و هر چه رغبت از این سو کمتر شود از آن سو بیشترمی شود. بنابراین راه داشتن دل به دل در دنیای دلبستگی و همخوانی، قاعده ای غالب است؛ اگر چه ممکن است شدت گرایش بین دو طرف متفاوت باشد. در واقع همان رنگ آشنایی که عاشق را شیفته معشوق نموده ،همان نیز معشوق را محب عاشق می سازد.
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق  چه  شد     

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
اما دلیل نگه داشتن عاشق در جدایی، به جهت به اوج رساندن نیاز و تشنگی وی و لذت کرشمه و ناز است، زیرا در پیوند، این عشق و نیازمندی و والا نگری به اندازه دوران دوری و جدایی نیست.در عین حال،عشق دوران اوج و فرود دارد و اگر زیاد به درازا گراید به سردی و کم سویی می انجامد ؛پس اگر معشوق نیز دوستدار پیوند و وصال است باید برای کرشمه و ناز زمان محدود در نظر گرفته و از جانب عاشق دل نگران باشد و تا تنور داغ است باید نان را به تنوره زند.

از سویی نیز باید دانست که عشق نوعی پرستش است و طبیعتا هر معبودی در این میان بی میل نیست که تا حد ممکن از بنده و برده خویش بهره کشی کند و فرق نمی کند که این عشق بین انسان و انسان باشد یا انسان و خدا.نئوله سینر می گوید:«در وجود هر آدمی رگه هایی از دگر آزاری وجود دارد؛ این حس وقتی زنده می شود که بدانی یک نفر عاشق توست».

گاهی نیز خراب گشتن رابطه دلدادگی و در جدایی ماندن، نه به دلیل بی وفایی معشوق ،بلکه به دلیل  گناه و خطا یا عدم صداقت و یکرنگی واقعی خود عاشق و همخوان نبودن ادعا و عمل اوست.

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ       

عشق  بازان   چنین   مستحق  هجرانند

در دنیای عشق حساسیتها دوسویه است و هیچ چیز برای محبوب سختتر از آن نیست که عاشق، زبان محبت و عشقش در خدمت او باشد اما دلش جای دیگر. ادعای دوست داشتن، بار مسئولیت بر عاشق و حق مطالبه بر معشوق ایجاد می کند و هر چه ادعای دوستداری و عشق بیشتر باشد،طبیعتا معشوق امتحان سخت تری برای اثبات آن  پیش روی عاشق می گذارد. بنابراین همخوان بودن دل و عمل با زبان، شرط اول عاشقی بوده و کوچکترین خطا یا دورنگی یا دروغ یا عمل خلاف ادعا یا توجه به غیر ،خشم معشوق را برمی انگیزد.یک گناه و لغزش می تواند برای همیشه مهر عاشق را از دل محبوب کنده و دیگر قابل نوسازی و بازگشت نباشد.هیچ بلایی نیز در جهان سخت تر از عشق یکسویه نیست؛ پس اگر عاشق بخواهد که خریدار یک طرفه نشود باید مراقب باشد که در مسیر عشق دچار لغزش نگردد

گرت هواست که معشوق  نگسلد پیوند        

 نگاه   دار   سر  رشته   تا  نگه دارد 

اما داناترین معشوق،معشوق واقع بینی است که بداند ارزش و نرخش نه چنان والاست که عاشق می انگارد ؛پس تلاش او بیشتر بر این خواهد بود که عاشق را به تصورات توهم گونه اش آگاه سازد، تا آنکه بخواهد فریفته شیفتگی او شود. انسان عاقل نه عاشق می شود و نه دلباخته عشق دیگری نسبت به خود می گردد. پس عشقی که ریشه در جهل و تهی بودن و عقب ماندگی داشته باشد هرگز معشوق دانا را دلباخته خود نساخته و بلکه به نفرت و بیزاری او می انجامد. عشق ، ذلت و زبونی است و انسانها بیشتر خواهان محبوب واقع شدند و نه معبود واقع گشتن ؛ زیرا محبوبیت، حقیقت است و معبودیت ،جنون و فریبهمیشه نیز تب تند عشق بیشتر باعث هراس می شود تا جذب.

علاوه بر این، همیشه پشت نمودن معشوق از بی وفایی او نیست، بلکه گاه از بی عرضگی و کم فهمی عاشق وعدم توان فهم او نسبت به تفسیر رفتارهای معشوقی است که با زبان رمز او را به سوی هم آغوشی فرا می خواند و او از این اشارات پر غنیمت چیزی نمی فهمد.در واقع خیلی جاها این عاشق است که راه به دست آوردن معشوق یا حفظ و نگهداری آن را نمی داند و یا به زبان رفتاری او آگاه نیست، و گرنه کسی نیست که نخواهد.بنابراین شرط اول در مسیر وصال ،آگاهی به هنر ظریف معشوقه داری و آگاهی به زبان رفتاری اوست.در واقع هیچ آهوی گریزپایی نیست که رام شدنی نباشد ،بلکه باید شیوه رام کردن را بلد بود.پس اگر عاشق به جای پرده پوشی و مماشات از در رک گویی و صراحت برآید، یا به جای اعتماد بخشی به معشوق، موجب ترس و فرار او شود، ملامت کار تنها متوجه خود او خواهد بود.نگه داشتن معشوق از به دست آوردن او کاری بس سختتر است؛آنگونه که در دست نگه داشتن ماهی لغزنده، از صید او امری مشکل تر است .بنابراین با جنس لطیف جز از لطافتها و به طریق لطافت نباید رفتار کرد و سخن گفت، وگرنه همان منطق و سخن حق نیز اگر بر معشوق سخت و گران افتد بر عاشق نیز گران تمام خواهد شد.

صبحدم  مرغ    چمن  با   گل   نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل   بخندید   که   از   راست    نرنجیم  ولی

هیچ  عاشق  سخن   سخت  به معشوق نگفت

عشق انسانی و آسمانی:

آنچه درباره عشق انسانی گفته شد ،مو به مو در بعد آسمانی آن نیز جاری است و از آنجا که هر دو معشوق انسانی و آسمانی در خلق و خو و منش دقیقا مانند یکدیگرند و انسان عارف هر دو نوع عشق را تجربه نموده ،پس تا زمانی که در سخن ایشان  قرینه ای ذکر نگردد، آشکار نمی شود که منظور کدام نوع عشق و هجران و وصال و نیاز و ناز و ستایش و جفا و وفاست ؛آنگونه که در مورد شراب انگوری و شراب عرفانی نیز چنین است.عشق انسانی درسی از رفتار شناسی الهی است و برعکس.بنابراین ویژگیهای عشق در همه انواع آن ویژگیهایی یکسان است،چه آنکه خداوند یا بنده هر یک در جایگاه عاشق واقع باشند یا معشوق .

بعضی عشق انسانی را ابزار و عشق آسمانی را هدف تعرف نموده و ارزش عشق انسانی را در ابزار واقع شدن برای رسیدن به خدا قلمداد نموده اند.باید گفت که اگر چه هدف از عشق مقدر انسانی در وادی سلوک چنین است، ولی حقیقت آن است که در عرفان کامل، هر دو نوع تجربه، ابزار انسان شناسی و خداشناسی و تکامل عقل و حکمتند. پس این عقل و حکمت است که عملا هدف واقعی و پایانی خواهد بود و نه عشق.

علاوه بر این چیزی به عنوان هدف تعریف می شود که لذت آن محض و همیشگی باشد، در حالی که وصال و قرب آسمانی نیز نیاز به رعایت چنان شروطی دارد که گرفتاری و تباهی نهایی( حاصل از زیاده خواهیها و حساسیتها و غیرتهای) آن می تواند از عشق زمینی بدتر و عمیق تر باشد. این نوع عشق و تعلق نیز می تواند برای انسان فریب و حجابی بیش نباشد، چرا که آن صورت و جلوه را نیز روی دیگر سکه ای است که لازمه دوام شادی و مستی رهرو در این وادی ،در کنار نرفتن پرده آخر و آشکار نگشتن چهره برزخی و اندرونی است ،و در واقع، لذت قرب و وصل در این مسیر می تواند حس و لذتی گذرا بوده و پایان این راه به چیزی جز بیزاری و گریز منتهی نشود .بنابراین آسودگی همیشگی انسان در این است که گرفتار عشق و تعلق در هیچ نوع آن نگرد،مگر عشق اولیا.

عشق در هر نوع آن ،حاصل دید ناقص و ظاهری انسان به مطلوب است وگرنه بسیاری ازعشقها با درک و آگاهیهای باطنی ،تبدیل به سردی و بلکه گریز خواهند شد و به گفته راسل:«اگر ما قدرت خواندن درون دیگران را داشتیم، نخستین چیزی که از بین می رفت عشق و دوستی  بود».بنابراین آنچنانکه درون هیچ انسانی به زیبایی و پاکی و خوش نمایی و خوشبویی بیرون او نیست، اندرون جانها و روانها نیز به نیکی ظواهر رفتاری یا ادعاها و جلوه گریها نیست و این  قاعده هم در مورد انسان و هم فرا انسان جاری و صادق است.آنچه نیز عرفا در ستایش عشق آسمانی و لذت و مستی وصل توحیدی سروده اند بر اساس عرفان ناقص و مربوط به ابتدا و میانه راه سیر است. تجربه شخصی و ناقص یکی دو انسان در وادی توحید دلیل بر درستی عمومیت آن و کامل بودن دیده ها و شنیده ها نیست؛اگر چه در بعد حکمت، گفته ها و سروده هایشان ممکن است بی نقص وعالی باشد.

بنابراین تقسیم عشق به مجاز و حقیقت امر نامفهومی بوده و اگر چه گفته اند که مجاز پل رسیدن به حقیقت است ،اما مجاز و حقیقت بسیار جاها امری نسبی است. عشق نیز چیزی به نام مجاز و حقیقت در خود ندارد ،بلکه یا از اساس دروغ  و یا از اساس واقعیت است و فرق نمی کند که این عشق، انسانی باشد و یا آسمانی.

انسان؛طفیل هستی عشق:

عاطفه و احساس همانند بعد جنسی،حسی است که تنها خاص انسان نبوده و حیوانات نیز از آن برخوردارند، اما عشق خاص انسان است.حیوان صاحب فهم نیست که عاشق شود و ملک نیز صاحب خشیت است و نه عشق.نیاز واقعی خداوند نیز در خلق موجودی صاحب عشق بود که البته چنین موجودی نیز می باید در بستر ضعف و جهل زاده گردد.اما اینکه این عشق، مستقیم و بی ابزار متوجه عالم بالا باشد یا از طریق ابزار بالا رونده(مانند عشق انسانی)؛ در هر صورت  ،عشق بیش از آنکه مایه نفع برای انسان باشد، مایه کاسبی برای خدا در شنیدن سوز و ناله انسان و پناه او به سوی وی است. او انسان را آنگونه آفرید که هیچگاه نه به عقل و ادراک مطلق برسد و نه به بی نیازی و آرامش کامل؛تا از دایره نیاز و توجه و انحصار بیرون نگردد.

جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت

همچو آتش شد از این غیرت و بر آدم  زد

عشق در کلام خدا:

از آنجا که عشق یک واقعیت پرنمود در دنیای انسانی است ،خداوند نیز برای تشریح این حقیقت و بر اصل " تبیانا لکل شی"،هیجانی ترین رویداد و درام عشقی دنیا را با نویسندگی و کارگردانی خویش و با تمام جوانب و زوایا در داستان یوسف به تصویر کشیده است.در این داستان دو عشق ،دو جدایی ،دو وصال، دو ستم، دو زندان ،دو تنبیه ، دو ذلت ، دو عزت ،دو توبه و دو بخشش در کنار نکات ژرف دیگر گنجانده شده و رودررویی عمیق هوس و تقوا و نیاز و بی نیازی و کمال سیرت و سیمای معشوق ،این داستان را به سرحد معنا رسانده و عاشق را در سوزش از وادی کفر به ایمان و از ذلت به برتری و از گناه به تقوی و از رسوایی به نیکنامی سوق داده و سرانجام شیرین آن نیز ،هم وصال عشق آفرین و هم  وصال معشوق دیرین و هم بازگشت جوانی از دست رفته عاشق است. همه داستانهای عشقی  دنیا یکجا در این داستان جمع آمده و هیچ تلخی هجران و هیچ شیرینی پیوندی مانند جدایی و پیوند این سرگذشت نیست؛سرگذشت هجر اندر هجری که در نهایت به وصال اندر وصال ختم می شود. ارزشمندی این سرگذشت نیز تنها به جهت ختم شدن آن به فرجام و نتیجه دلخواه است و البته چنین رویدادی مانند بسیاری از داستان سراییهای دیگر خداوند از بسیار جهات تنها یک نمونه  استثناست.

درمان عشق:
انسان با اختیار خود پا در مسیر عشق نمی گذارد که با اختیار بتواند از آن خارج شود.در واقع عشق باتلاقی است که انسان هر چه بیشتر برای بیرون آمدن از دست و پا زند بیشتر در آن فرو خواهد رفت.علاوه بر این در عشق هدایت شده،هدف ،رسیدن شخص به خویشتن و بازسازی درون است و نه گریز.بنابراین عشق تا زمانی ادامه دارد که فقر تبدیل به غنا و نقص تبدیل به کمال شود.پس درمان عشق یا به وصال است و یا صبر و شکیبایی تا تکامل و رویش لازم.

چاره  کار خود  ای  دل  ز در دیگر کن       

 درد عاشق نشود به،به  مداوای حکیم

همانگونه که ترک اعتیاد درد دارد، ترک وابستگیها نیز دردآور است اما سرانجام به آخر می رسد. در عین حال بدترین روشی که می توان برای درمان یک انسان عاشق به کار برد،سرزنش و تحقیر اوست. عشق یک فریب است، پس باید انسان عاشق را نیز با فریب و امید دادنهای کاذب ،به تدریج از عشق و وابستگی دور ساخت.

فرجام عشق

اگرچه بسیاری از عشاق و عرفا  با ورود در وادی عشق دچار گمگشتگی حقیقت شده و برای عشق ارزش ذاتی متصور گشته و در ستایش عشق و معشوق قلم فرساییها نموده اند، ولی با راه یافتن به حقیقت برتر و بی ارزش یافتن گفتارهای خویش ، آن همه بانگ و نوا و جنگ و رودررویی با رقیبان نیز جای خود را به دنیایی واقع بینانه و آرام عوض نموده و همان انسانی که سوار بر اسب تازان وچموش عشق، اندرز عقل را به باد ریشخند می گیرد، روزی پنده دهنده دیگران در گام ننهادن در بیراهه و برهوتی به نام عشق شده و دست خود را از هر چه عشق و وابستگی داغ و درب سرای دل خود را در برابر هر چه عشق و وابستگی ،مهر و موم می کند .

 در  دل  ندهم  ره پس از این مهر بتان را    

 مُهر  لب    او  بر  در  این  خانه  نهادیم

عشق تا زمانی  ادامه دارد که همان تصور و تصویر اولیه معشوق تا اخر حفظ شود، وگرنه با تغییر تصویر، عشق نیز پایان می پذیرد. عشق بر خلاف همه تلاطمها و جوششها و بن بستهای کاذب و پندار ابدی بودن و خاموش ناپذیریش ،داستانی سرآمدنی و پایان پذیر است و هر معشوق در دل نشسته ای روزی چنان از وجود انسان خانه خالی خواهد کرد که گویا هیچ گاه در آن جای نگرفته .تابناک تر از خورشید وجود ندارد که بخواهد از غروب کردن مستثنی باشد.پس همه عشقها یا فریب و دروغند یا دارای پایان و سرآمد.

باور کن که چیزی به نام #رنج عظیم،
تاسف عظیم و یا خاطره عظیم وجود ندارد
همه چیز فراموش می شود
حتی یک #عشق بزرگ!


کلمات بیگانه در زبان فارسی...

ما را در سایت کلمات بیگانه در زبان فارسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: شنبه 18 آذر 1402 ساعت: 13:19

صفحه بندی