وحدت و آرامش سیاسی در گرو عدالت سیاسی است. همانگونه که نبود عدالت اقتصادی در یک جامعه موجب بروز اعتراض و خشم می گردد نبود عدالت سیاسی نیز چنین است.زمامدار شاید خود بی تعلق از گرایش حزبی و سیاسی نباشد اما در مقام عمل باید بی طرفانه عمل کند وگرنه هنر زمامداری او در چه خواهد بود.زمامدار همچون یک پدر باید مظهر وفاق باشد و نه عامل گسست و گسل، و باید عامل رفع بحران باشد و نه ایجاد بحران و تنش.
از بایسته های زمامداری ،صراحت گویی است. سیره دو پهلو گویی موجب خلق تفسیرها و برداشتهای متفاوت گشته و جامعه را رودرروی هم قرار می دهد.زمامدار موظف است تا با افراط گرایان هر دو طیف سیاسی به گونه مساوی مقابله کند،چرا که وحدت و عدالت سیاسی تنها در گرو حذف افراطی گری است و جامعه نیز تنها در وادی اعتدال است که در بستر آرامش و رشد قرار می گیرد.او باید چنان عمل کند که همه طیفها و گروههای جامعه وی را از آن خود بدانند. شجاعت تنها در کوبیدن جناح مقابل نیست.زمامدار آن قدر باید حق گو و حق پرست باشد که حتی اگر اکثر حامیان خود را نیز از دست بدهد برایش چندان اهمیت نداشته باشد.
دیکتاتورها اگر بخواهند می توانند حامیان افراط گر و قانون شکن خود را آرام و خاموش کنند ولی آنها غالبا یکی به نعل و یکی به میخ می زنند تا هم از رنجش خاطر دار و دسته حامی خود جلوگیری نمایند و هم با سخنان دو پهلو و فریبنده وانمود کنند که حامی اعتدال و منطقند.آنها معمولا یک طرف را با صراحت مورد خطاب قرار می دهند وطرف دیگر را با کنایه ؛آنهم زمانی که دیگر ناچار از بیان و تذکر گردند.اینکه کسی، فردی از جناح مقابل را به قصد دفاع بالا ببرد ولی در آخر سر چنان بر زمینش بکوبد که از اول کار نیز خرابتر شود یا اینکه فردی از جناح موافق را به قصد نقد مورد نکوهش قرار دهد و در آخر تا آسمان هفتم بالایش ببرد یا اینکه در کنار سفارش به قانون مداری، از تندروی حامیان نیز با عناوین فریبنده حمایت کند نامش عدالت سیاسی نیست.
سکوت یک حکومت نسبت به حامیان قانون شکن،تفسیری جز رضایت و حمایت نداشته و هر جا که سکوت حاکم است تایید و رضایت نیز برقرار است. میزان تمدن یک حکومت از کردار حامیانش شناخته می شود.زمامداران اگر حامیان خودسر و قانون شکن خود را کنترل نکنند عملا با آبروی اخلاقی خود بازی کرده اند .آنها باید مدیریت حامیان خود را به دست گیرند پیش از آنکه این مریدان دیگر از خود او نیز فرمان نبرند و امان از روزی که تندروها بر زمامدار نیز حاکم و چیره شوند.فرمانروایان باید بدانند که دوستان نادان آسیبی کمتر از دشمنان به آنها وارد نمی کنند و آسیب حاصل از افراط کمتر از تفریط نیست. زمامدار عاقل باید بداند که ترویج روحیه انقلابی، تنها مربوط به زمان انقلاب یا جنگ است ،در غیر این صورت این روحیات به چیزی جز تندروی و خودسری و خود قانونی منجر نخواهد شد.
سه طیفند که در هر جامعه ای باید مستقل و بی طرف عمل کرده و واسطه میان حکومت ومردم باشند: 1- ارگان نظامی و انتظامی کشور 2- رسانه ملی3- دستگاه قضایی.
اخبار و واقعیات، امانتی در دست حکومت و رسانه هایند که باید آن را بدون هر گونه دخل و تصرف به مردم رسانند و گرنه کار آنها مصداق خیانت خواهد بود. رضایت مردم بس واجبتر از رضایت حاکمان و خیانت به مردم بس گناهی بزرگتر از خیانت به حکومت است ،زیرا این مردمند که صاحبان واقعی سرزمین و کشورند.وظیفه رسانه، آگاهی رسانی همه جانبه واقعیات و فراهم کردن کرسی مناظره برای موافق و مخالف است و در نهایت نیز این مردمند که باید داوری کنند و نه آنها.بنابراین رسانه ها و به ویژه رسانه ملی باید از سلطه و نفوذ حکومتها رها و آزاد باشند تا اصلا بتوانند رسانه نام گیرند.هیچ رسانه ای نمی تواند عنوان ملی بودن را یدک کشد مگر انکه تریبون همه افکار و صداها باشد .
رسانه ها پل ارتباطی میان مردم و حکومتند. اگر آنها، دربست خادم و پاچه خار حکومت باشند خائن به مردم خویشند ،آنگونه که اگر یک طرفه جانب حرف مردم را بگیرند وهیچ وقعی به بیان و سخن و دفاع دولتمردان و حاکمان ننهند مرتکب بی انصافی و بی عدالتی شده اند. رسانه آزاد رسانه ایست که در مسیر بی طرفی و بیان شفاف اخبار، تا مرحله خطر پیش رفته و حقیقت را فدای آب و نان نکرده و بلند گوی همه صداها و ایده ها باشد. در کل رسانه ممتاز باید دارای سه ویژگی باشد:1- شجاعت و عدم ترس در ارائه کامل و همه جانبه واقعیات بدون هر گونه دخل و تصرف2-بی طرفی و انصاف 3- مبتنی بودن انتقادات وتحلیلها بر پایه منطق و برهان و دلیل و نه احساسات و سلایق و خوش آمد حاکمان.
مایه گیری از مردم:
سیاستمداران حق ندارند که خود را سخنگوی خودخوانده ملت دانسته و تصمیمات خود را منتسب به خواست مردم کرده یا از زبان مردم با دنیا یا مخالفان خود سخن گفته یا آنها را خواهان و تصمیم گیرنده اصلی معرفی کنند،آنچنانکه حق ندارند دشمنان خود را دشمنان مردم نامیده و با به میان کشیدن پای مردم،آنها را ابزار و اهرم پیشبرد بازیهای خود نمایند.این سخن که دیگران باید با ملت ما درست سخن گویند یا اینکه در فلان توافق و قرار داد ،دیگران در برابر ملت ما تسلیم شدند یا اینکه ما از حقوق ملت در فلان مسئله کوتاه نمی آییم یا اینکه ملت خواهان مذاکره با فلان دولت نیست یا به او اعتماد ندارد ،همه لفاظی گری هایی است که فقط مصرف داخلی دارد و گرنه دعوا همیشه میان حکومتهاست.تنها در صورت همه پرسی و فهم دقیق نظر اکثریت است که حکومت قانوناً اجازه دارد تا از جانب مردم سخن گفته یا تصمیمات خود را برخاسته از خواست مردم بداند.
دخالت و تحریک :
دخالت ، توهین آشکار به استقلال و غرور ملتها و دولتهاست و لازم هم نیست که این دخالت به فعل و عمل باشد. گاه صرف ابراز موضع نیز خود مصداق دخالت است مگر آنکه دیگران خود از ما درخواست داوری کنند.
دخالت در امور دیگران بزرگترین اشتباه و تشنج زاترین و فتنه انگیزترین رفتار یک حکومت است که نتیجه اش چیزی جز تبدیل مشکل به بحران نخواهد بود.گاه اگر ما دیگران را به حال خود واگذاریم مشکلاتشان آسانتر حل می شود تا آنکه بخواهیم خود را نخود آش آنها و درگیر پیامدهای تنش آفرین آن کنیم و چه بسا که حمایت یک حکومت از دیگران به جای گشایش، موجب گرفتاری و کور شدن بیشتر گره برای آن جامعه گردد.بنابراین سرنوشت هر کشور تنها به تصمیم مردم آن مربوط بوده و کسی اجازه ندارد که خود را سخنگوی خودخوانده دیگران دانسته و یا برای دولت و ملتی مسیر و جهت معین نموده و یا از آنها جلوتر از خودشان حرکت کرده و کاسه داغ تر از آش برای کسی گردد.اینکه انتخاب یک جامعه در مورد خود و سرنوشتش چیست و یا چه سیاستی را در برابر دشمن خود اتخاذ می کند به کسی جز خود آن جامعه ربط پیدا نمی کند.علاوه بر این،هیچ ملت یا دولتی در برابر سینه چاکیها و حمایتهای زیاده ما برایمان تره نیز خرد نخواهد کرد. آنها سر بزنگاه منافع خود را بر می گزینند و نه دوستی و رضایت ما را.پس باید مراقب بود که دایه مهربان تر از مادر برای دیگران نشده و گرفتار دوستی یکسویه نگردیم و منافع مردم خود را قربانی دفاع از منافع دیگران نکرده و دو آتشه تر از دیگران نسبت به خودشان نشویم.بلی می توان حامی معنوی مظلوم بود ولی هیچ کس حق ندارد سخنگوی مظلوم یا تعیین کننده جهت برای او باشد؛هر چند که همان ادعای حمایت از مظلوم نیز برای بعضی حکومتها چیزی جز ابزار بهره برداری یا توسعه نفوذ و منافع نیست و چه بسا یک حکومت که به قیمت حمایت از دیگران هزینه ها و آسیبهای هنگفت بر مردم خود تحمیل می کند.مردم نیز زمانی که خدمت و توجه حاکمانشان را به دیگران بیش از توجه و خدمت به خود یابند آنها را به چشم دشمن و بیگانه خواهند نگریست.
حمایت نظامی:
بدترین و خطرناکترین نوع دخالت، حمایت نظامی(مستقیم یا غیر مستقیم) از یک حکومت در برابر شورش مردم یا حمایت نظامی از مردم در برابر یک حکومت است.تنها زمانی حضور نظامی یک کشور در کشور دیگر مشروعیت دارد که این حضور به دعوت حکومت قانونی برای مبارزه با تروریسم باشد و تروریسم نیز گروه مسلحی است که هم علیه دولت مشروع و هم مردم می جنگد وگرنه در جنگ مسلحانه مردم و حکومت هیچ کس حق کوچکترین دخالتی را نخواهد داشت.
نفوذ:
نفوذ در کشورهای دیگر اگر هزینه اش از کیسه مردم باشد و فایده اش برای حکومت،این مسئله نه تنها جای افتخار ندارد بلکه یک بیراهه و خیانت آشکار به مردم است.نفوذ باید نفوذ مشروع و خیر باشد.نفوذ خیر یعنی قدرت ایجاد میانجیگری و پادرمیانی در حل مشکلات و ایجاد صلح و آرامش، و نفوذ شرّ یعنی تلاش برای سلطه عقیدتی و سیاسی و دو بهم زنی و دخالت در امور کشورها و حمایت از مردم علیه حکومت یا حکومت علیه مردم یا گروه علیه گروه و یا حکومتی علیه حکومت دیگر.
حکومت عاقل ،حکومت بی ادعا و سر در لاک خود برده ای است که منافع فرامرزی چندانی برای خود تعریف ننموده و بی جهت خود و مردم خویش را در ورطه تشنجاتی که نتیجه آن نامعلوم است نکشاند و تنها در پی نفوذ در قلب مردم خود باشد. قطعا هر چه نگاه یک حکومت، به مردم و جامعه خود معطوف تر باشد آن جامعه شاهد آرامش و امنیت و رشد و پیشرفت بالاتری خواهد بود. هر خرجی نیز که حکومت خارج از مرزهای خود می کند قطعا باید نفعش به جیب مردمش رود ،وگرنه نیازمند کسب اجازه از ملت و صاحبان کشور است. حاکمان شایسته آن قدر فقر و نیاز و مشکل در جامعه خود می بینند که هیچ گاه پول اضافه ای در خزانه برای ریختن در کیسه دیگران موجود نمی دانند.
سادگی سیاسی:
در دنیای سیاست هر کسی بر اساس منافع خود به دیگری نزدیک می شود و نه به دلیل زیبایی چشم و ابروی او.آنها ارادتشان نیز بر اساس منافع یا نیاز است و به گفته چرچیل:«در دنیای سیاست نه دوستی دائمی وجود دارد نه دشمنی دائمی؛ تنها چیزی که دائمیست منافع است». بنابراین به هیچ کس نباید به چشم متحد واقعی نگریست و هیچ گاه نباید زود در برابر لبخند دیگران جوزده و مغرورشد؛آنچنانکه هیچ حکومتی نیز نباید بگذارد که دیگران از دست دوستی او نسبت به آنها بهره برداری و تبلیغ منفعت جویانه سیاسی کند.شاید کشوری سیاستش در یک موضوع با ما یکی باشد اما نیت و هدف او ممکن است متفاوت باشد.بنابراین در انتخاب دوست سیاسی نباید فقط هم مسیری او در سیاست خارجی را در نظر گرفت و هرگز نباید به خاطر منافع سطحی ، آبروی خود را در کف دوستی با حکومتهای دیکتاتور،سرکوبگر و پلید قرار داد. در انتخاب دوست و غیر دوست ماهیتها و محتواها بیش از همسویی های ظاهری مهم و ملاکند.
استکبار:
کسانی می توانند پرچم مبارزه با استکبار را به دوش گیرند که خود پاک از کبر و خودبرتربینی و یکه تازی باشند و کسانی می توانند مدعی مبارزه با جهل و ظلم و نابرابری باشند که حکومت خود آنها نماد عقلانیت و برابری و مدارا شناخته شود و کسانی می توانند دعوت کننده دیگران به سوی آموزه های وحی باشند که خود نیز تحت این تعالیم به اخلاق و راستی و شعور و تواضع والا آراسته شده باشند .حکومتی می تواند فریاد دخالت ستیزی بر سر دیگران سر دهد که خود اهل مداخله در امور هیچ ملت و دولتی نباشد و حکومتی می تواند در مسئله آزادی بیان بر دیگران خرده گیرد که زندانهای خود او پر از منتقد سیاسی نباشد و کسانی می توانند سیاست یک بام و دو هوای دیگران را مورد انتقاد قرار دهند که خود نماد ریا و دروغ و منفعت پرستی نباشند وگرنه"رطب خورده منع رطب چون کند؟".
کسانی می توانند مدعی و پرچمدار حقوق بشر باشند که خود دارای هیچ محکومیت و پرونده حقوق بشری در دنیا نباشند و کسانی می توانند برای دیگران نسخه عدالت و دموکراسی و اخلاق بپیچند که خود عامل به این ارزشها شناخته شوند و کسانی می توانند از ورود به مدیریت جهانی سخن رانند که در مدیریت جامعه خود، هشتشان گرو نهشان نباشد و کسانی می توانند مدعی رسالت اصلاح باشند که نخست خود و جامعه خویش را به کمال و اصلاح رسانده باشند. بنابراین هر کس که بیل زن است بهتر است که اول باغچه خود را بیل بزند و یا اگر چراغی را به خانه دیگران واجب می داند بهتر است که نخست به خانه خود روا نماید.
حکومتی که در قعر جدول رعایت حقوق بشر است ناله و دلسوزی اش نسبت به ملتهای دیگر ،جز دروغ و فریب و اشک تمساح ریختنی بیش نیست.سیستمی که مردم خویش را زندانی تفکر و بینش خود کرده و خویشتن را بالاتر از آن می داند که مورد نقد و پرسش قرار گیرد یا پاسخ انتقاد را بدهد و سیستمی که خود را تافته جدا بافته در دنیا دیده و به جای همراهی و گفتگو و تعامل ،در صدد برتری خویش و کنار زدن دیگران است، نه تنها نمی تواند پرچمدار مبارزه با استکبار باشد بلکه خود او مجسمه مسلم استکبار است.
لازمه ای نیست که هر حکومتی که پاک زاده می شود پاک نیز بزرگ شود.گاه مدعیان استکبار ستیزی خود به جایی می رسند که باید پرچم خویش را نیز به عنوان نماد استکبار به زیر کشند.بنابراین برای یافتن مصادیق استکبار لازم نیست که گردن دراز کرده و به افق دوردست نگاه کنیم. تا زمانی که بعضی زمامداران حاضر به حل شدن در جامعه جهانی نبوده و خویشتن را پاک و بستانکار و دیگران را معیوب و بدهکار می بینند و حل مشکلات جهان را نه در گفتگو بلکه در شورش سیاسی و قطب واقع شدن می پندارند ، نام مستکبر بیش از همه برازنده خود آنهاست. مستکبر حکومتی است که مشورت و همپایی، کمترین اهتمام او بوده و پرهیزی از این ندارد که مردم خود را در مسیر ماجراجویی و خودکامگی و یکه تازی،به هر جهنم دره و ناکجاآبادی سوق دهد.آنها هدفشان اصلاح و تعامل نیست بلکه می خواهند با پایین کشیدن دیگران ،خود بر صدر نشینند و اگر مرگ بر این و آن نیز می گویند به جهت عقده حقارت و عدم توان برابری با آنهاست.زمامداران متکبر از ادبیات توهین آمیز و سخیفشان نیز قابل شناختند. آنها هر اندازه که در زدن برچسب استکبار بر دیگران بکوشند در نهایت این رفتارهاست که اهل کرنش و تکبر را مشخص می کند و به عنوان مثال نشان می دهد که کدام حکومت خود را می شکند و دست دوستی جلو می آورد و کدام یک دست آشتی دیگران را پس زده و بر شعار مرگ و لعن خود می افزاید.
آیین هدایت:
اساس در هر نوع دعوت به راه حق ،منطق و دیالوگ و شیوه" هدوا الی الطیب من القول " است.حقانیت یک حکومت،جز در منش تواضع و استقبال او از گفتگو و تعامل به اثبات نمی رسد .حکومتی که خود را نماینده دین و خدا می داند باید بداند که سیاست خدا و دین، سیاست گفتگو و مناظره و روش حکمت و موعظه "و جادلهم بالتی هی احسن" است و نه مرگ و لعن و فحاشی و تنش افروزی و خودبرتربینی و تهدید و به هم ریختن بساط مخالف.
خداوند حتی برای فرعون که سمبل و نماد ستم و ظلم در تاریخ است آن قدر اعتبار قائل است که ضمن انتخاب گزینه تعامل(به جای عذاب)،به پیامبر خود گوشزد می کند که حتی در برابر ستمگرترین انسان نیز حق به کارگیری ابزاری جز زبان نرم منطق و برهان را ندارد[ فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی].این بدان معناست که هدایت و اصلاح جز از مسیر خیرخواهی ،منطق و استدلال موضوعیت نمی یابد وگرنه معلوم می شود که مدعیان نه در پی هدایت و اصلاح دیگران بلکه در پی برتری جویی و تکیه زدن بر جای آنهایند.
اختلافات:
اختلاف دیدگاه ریشه در اختلاف مراتب ادراکی ،یعنی تفاوت درجه عقلی و علمی و عرفانی و تجربی انسانها دارد و هر چه تفاوت ادراک عمیق تر باشد اختلاف جهان بینی نیز عمیق تر خواهد بود. در عین حال لازمه اختلاف دیدگاه ،وجود جنگ ونزاع نیست. جنگ و نزاع ریشه دیگری دارد و آن ضعف اخلاق ،ضعف تحمل و یا غلبه امیال و منافع است.مشکل اینجاست که هر انسان یا طیف فکری،اندیشه خود را سقف نهایی ادراک دانسته و از وجود مراحل طی نشده حقیقت بی خبر است و همین امر کار آنها را به تعصب و غرور و خود برتربینی و خودحق پنداری و نفی مطلق دیگران می کشاند[ قالت الیهود لیست النصاری علی شی و قالت النصاری لیست الیهود علی شی].بنابراین برای رفع تعصبات و نزاعها کافی است که انسانها همیشه وجود اندک خطا در باورها یا عملکردهای خود را محتمل دانسته و بپذیرند که شاید هنوز مرحله ای طی نشده از حقیقت وجود داشته باشد که از دید ما پنهان مانده است.مسلما انسانهایی که به ادراک و شعور برتر رسیده اند هیچ تعصب و نزاع و رودررویی نسبت به یکدیگر ندارند.جنگ و نزاع مربوط به انسانهای در راه مانده و جاهل و گرفتاران در توهم دانایی است.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
مرجع رفع اختلاف:
فهم حق بسیار جاها بس سختتر از چیزی است که اغلب ما گمان میکنیم.در واقع نه شناخت حق و حقیقت همیشه کار آسانی است و نه مرجع کاملا مطمئنی برای فهم و تشخیص آن وجود دارد.حتی کلام خدا نیز چندان نمی تواند مرجع رفع اختلاف و شناخت حق واقع شود. اگر ما می توانیم برای اثبات سخن خود به آیه ای از کتاب خدا استناد کنیم مخالف ما نیز می تواند برای اثبات سخن خود به آیه دیگری استناد نموده ودلیل دیگری در مقابل دلیل ما بیاورد.از این روست که کتاب آسمانی را" ذووجوه" نامیده اند و به گفته شکسپیر:«شیطان نیز می تواند برای اثبات سخن خود به کتاب آسمانی استناد نماید».بنابراین اگر چه خداوند رفع اختلافات را در چنگ زدن به ریسمان الهی و رجوع به سخن خدا و رسول بر می شمارد[فردوه الی الله و رسوله]، ولی مشکل اینجاست که در همان دین نیز ابهامات و تفسیرها و آراء بسیار متفاوت و بعضا متضاد وجود دارد و هر کسی ریسمان خود را ریسمان حق می داند.اگر ملاک فهم حق برای مردم، رجوع به سخن دین شناسان است پس این همه اختلاف نظرهای بعضا متضاد آنها در حوزه های مختلف و دعواها و بدخلقیها و حتی تفسیقها و نفی گریهای آنها نسبت به یکدیگر چیست و دقیقا به کدام یک باید اعتماد نمود ؟
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند
ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست
اصل گفت و گو :
نزاع ،زاینده حجاب و تیرگی روح و دل انسانهاست که نه تنها کمکی به شفاف شدن حقیقت نمی کند بلکه آن را مغشوش تر و پنهانتر می سازد و نتیجه آن نیز چیزی جز سستی و خستگی و از بین رفتن عطر و بوی دوستی و مهر بین انسانها نیست[ ولا تنازعوا فتفشلوا وتذهب ریحکم].
تنها راهکارعقلانی در جهت شفافیت حقیقت، مناظره و گفتگو و مجادله احسن میان صاحبان تخصص و اندیشه است و گرنه در تعصب و سنگ پراکنی و لعن و توهین و تحقیر هیچ مشکلی حل و هیچ حقیقتی رو نخواهد شد.البته مناظره و جدل نیز کار انسانهای حق پذیر و اندیشه گراست وگرنه جدل دو انسان متعصب و جاهل جز به نزاع و تعصب بیشتر منجر نخواهد شد،آنگونه که انسان اندیشه گرا نیز از جدل با انسان متعصب بهره ای نمی برد.
اصل تحمل:
اگر صبر و مدارا اصل حاکم بر روابط نباشد،هم افراد و هم حکومتها و هم مذاهب باید همیشه در حال نزاع و دشنام و جنگ و آسیب زدن به یکدیگر باشند.انسانها در هیچ زمینه ای تهی از اختلاف نیستند و هیچگاه دو اندیشه ،حزب و یا حکومت راه گریزی از اختلافات گه گاهی ندارند ولی اگر قرار باشد که انسانها در این برهه ها تعصبات و احساسات و امیال خود را مبنا قرار دهند، نتیجه آن چیزی جز جنگ هفتاد و دو ملت و به جا ماندن زمین سوخته بعد از فروکش کردن زبانه های خشم نخواهد بود.
تردید؛ گوهری ارزشمندتر از یقین :
هیچ انسان دو پایی تهی از خطا و نقص فکر و اندیشه نیست .بنابراین هیچ گاه نباید حساب صد در صد روی یقینیات خود باز کرد، بلکه همیشه باید چند درصد راه بازگشت برای خود باقی گذاشت .اگر همه ما فقط پنج درصد روی اندیشه ها و افکار خود احتمال خطا باز کنیم جلوی بیش از نود درصد از خطاها و اشتباهات و نیز کشمکشها و رودرروییها گرفته خواهد شد. انسان نمی تواند به یقین خود شک داشته باشد اما می تواند به آن صد در صد اعتماد نکند.گاهی ممکن است نظر و عقیده میلیاردها انسان روی زمین در یک موضوع ،خطا و اشتباه باشد و فقط یک نفر در آن مورد حرف درست را بزند، آن گونه که در مسائل علمی نیز غالبا چنین بوده .
نزاعها و رودرروییهای عقیدتی نه حاصل نفس جهل، بلکه حاصل عدم آگاهی نسبت به جهل یا عدم تردید نسبت به دانایی خویش است. بنابراین اندک تردید در حقیقت،بزرگترین نعمت برای بشریت است. نشانه عقلانیت، تردید و نشانه جهل یقین و تعصب است.
احترام به اندیشه ها:
ارادت و احترام خاص ما به اشخاص و شخصیتها نباید باعث شود که تز و سخن ایشان را نیز خطا ناپذیر دانیم و بر عکس گمنامی بعضی انسانها نباید موجب شود که بهای کمتری به نظریات آنها نسبت به افراد صاحب نام دهیم،آنگونه که عدم درک سخن دیگران نمی تواند دلیل بر رد سخن باشد. بنابراین همیشه باید به سخن نگریست نه به اینکه گوینده کیست(انظر الی ما قیل و لا تنظر الی من قال).
اگر اعتقاد انسان به فرد و شخص ،بیش از اعتقاد او به عقل و حق و منطق باشد همیشه در جهل و رکود فکری باقی خواهد ماند . جمود و ایست بر روی یک سخن و نظریه یعنی جنگ با عقل و اندیشه و اجتهاد.انسانهای خردمند انسانهای منطق پرستند نه فرد پرست.هیچ کس خط قرمز نقد و انتقاد نیست و حتی سخن و رفتار خدا نیز می تواند مورد اعتراض و نقد قرار گیرد.بنابراین ما این حق را نداریم که تفکر خود را مرز نهایی اندیشه و حق بینی تصور نموده و تنها بر ادراک و منطق شخصی خود نام حق و بصیرت نهیم .به همان اندازه که ما در حقانیت راه خود مطمئنیم مخالف ما نیز به حقانیت راه خویش ایمان دارد و به همان اندازه که ما متوقعیم که مخالف ما باید از اعتقاد و عملکرد خویش باز گردد او نیز معتقد است که ما باید از اعتقاد خطای خود دست برداریم و به همان اندازه که ما خود را عاقل و بصیر و مخالفان را جاهل و نادان می پنداریم مخالف نیز همین دید را نسبت به ما دارد.
ما این حق را داریم که تز،عقیده و منش دیگران را نپذیریم ولی این حق را نداریم که عقیده دیگران را مورد هتک و توهین و نفی قرار دهیم .همه اعتقادات و نظریات دارای احترامند، چرا که هر کس از گوشه و زاویه ای و از مرتبه ای به خدا و جهان و انسان می نگرد که متفاوت با نگرش دیگری است .حتی عقیده کفر نیز می تواند مورد احترام باشد زیرا کافر نیز ممکن است در مسیر سیر خود چیزهایی از خدا دیده باشد که اگر ما نیز جای او بودیم همان راه و عقیده را بر می گزیدیم. بنابراین حق مطلق و باطل مطلق وجود خارجی چندانی ندارد. اگر از درون خود انسانها به خدا و جهان و جامعه بنگریم می توان گفت که همه آنها راست و درست می گویند ،حتی اگر گاه گفتارها و نظریات و عقایدشان ضد یکدیگر باشد، به شرط آنکه این اعتقادات مبتنی بر اندیشه و تجربه باشد و نه تقلید و تاثیر و دنباله روی.در واقع باید گفت که حق و حقیقت به وسعت همه اندیشه هاست و هر کس که در اعتقاد خود به یقین حاصل از اندیشه و تجربه رسیده ،یقینش دارای حجت و احترام است.
راه حل:
اختلاف دیدگاه قابل حل نیست ولی نزاع و ستیز قابل درمان است .همان گونه که شکل خطوط انگشتان هیچ دو انسانی مانند هم نیست اندیشه و استنباط سیاسی و دینی و اجتماعی هر انسان یا طیفی نیز متفاوت از دیگری است اما مهم ، لزوم تحمل و احترام متقابل به اندیشه و اجتهاد یکدیگر و حاکمیت گفتمان و دیالوگ به جای نفی و پرخاش است و این جز با بالا رفتن روح اخلاق در جامعه به دست نمی آید. راه نجات جامعه از نزاع، یا در هم سطح شدن انسانها در فهم و ادراک و یا در متقی و مهذب شدن آنها و یا در حاکم شدن انسان حکیم و کامل بر مردم است تا دلهای دور افتاده و متفرق از نزاع را گرد هم آورد و آنها را در نقاط اشتراک پیوند دهد[ لیربط علی قلوبکم و یثبت به الاقدام] .
حل نزاعها و تعصبات در گرو آنست که بپذیریم هیچ اندیشه ای کامل نیست و هیچ مکتبی در دنیا وجود ندارد که همه گفتارهایش سراسرغلط و یا سراسر درست باشد.قطعا همه اندیشه ها و مکتبها درصدی از خطا و اشتباه را نیز در خود جای داده اند.بنابراین هیچ ایدئولوژی نه قابلیت رد صددرصد را داراست و نه دفاع صددرصد را.
شخصیت ها میزان حق و باطل نیستند :
زمانی که انسان فرد یا حزب را ملاک حق و باطل قرار دهد آنگاه است که برای حفظ عقیده و رها نکردن فرد و حزب مطلوب خود مجبور است آن قدر از سر و ته حق بزند تا آن را بر فرد و حزب منطبق کند. آنها سرانجام در تعلق و تعصبی کوری گرفتار می آیند که اگر فرد دچار فساد و خطا نیز شود به جای اینکه او را رها سازند سعی می کنند حق را با او همسان سازند.
حضرت علی"ع":« همانا حق و باطل را نمیتوان با قدر و منزلت افراد شناخت، بلکه باید اول حق را بشناسی و سپس اهلش را تشخیص دهی و اول باطل را بشناسی و سپس با اهلش آشنا شوی».
نحن ابناء الدلیل:
خردمندان همیشه در مسیر استدلال و مناظره اند نه پرخاش و هیاهو و لعن .شعار گرایی نشانه ضعف و در دست نداشتن منطق و برهان است،آنچنانکه تندخویی و بدزبانی و لعن نیز نشانه درماندگی و عدم توان رویارویی منطقی با عقیده مخالف است .کسانی که بیش از همه غرش و رجز و شعار سر می دهند کمتر از همه دارای منطق روشنند و هر چه انسانها از عقل سیاسی و دانش دیپلماسی دورتر باشند ادبیاتشان نیز سبکتر و پایین تر خواهد بود.آنچه نیز که دشمن و مخالف را به کرنش و انفعال متمایل می کند،منطق و استدلال و مناظره احسن است و نه رفتارهای تهاجمی یا سخیف و احساسی،که تنها به تحریک و دافعه انگیزی و مقاومت بیشتر می انجامد.
وحدت :
جای بیان اختلافات در چهار دیواری انجمنها و جای اشتراکات در فضای عمومی جامعه است.هیچ دو انسانی در روی زمین پیدا نمی شوند که بین آنها چند قلم اشتراک یافت نشود که نتواند آنها را تبدیل به دو دوست و همنشین نماید. انسانها با وجود هر میل و سلیقه و اندیشه متفاوت می توانند دوستانه بر سر یک سفره گرد هم بنشینند.مهم خود ماییم که آیا روی نقاط اختلاف انگشت گذاریم یا اشتراک؟
حاکم شدن وحدت در یک جامعه وابسته به ظرفیت و سطح عقلانی بالای آن جامعه است. وحدت سیاسی و اجتماعی به معنی یکی شدن اندیشه ها نیست ،بلکه به معنی رعایت اخلاق در عین اختلاف است.لازمه اختلاف نظر نه ستیزه جویی است و تفسیق و تحمیق .در فتوای دو دین شناس یا تشخیص دو پزشک نیز ممکن است اختلاف باشد اما این نه دلیل برای رودررویی و نزاع است و نه باعث خدشه به مرتبه علمی آنها.در وحدت سیاسی نیز اختلافات کنار گذاشته نمی شود بلکه دعوا و نزاع و تعصب و "انا خیر منه" گوییها و هتک حرمتها کنار نهاده می شود.تا نپذیریم که هیچ اندیشه و سلیقه و حزبی پاک از خطا و نقص نیست و تا زمانی که یک حزب واندیشه دائم بر طبل اناالحق بکوبد وخود را قدیس و بی عیب نشان دهد و دیگری را سراسرمعیوب؛ حاکم شدن آرامش و وحدت سیاسی بر جامعه آرزویی بیش نخواهد بود . شعور سیاسی به این است که همه افراد در عین لابی گری تز و اندیشه خود،از توهین به اندیشه دیگران پرهیز کنند.شعور سیاسی به این است که همه افراد حرف خود را با رعایت شئون اخلاقی بیان نموده و کنار روند و داوری را بر عهده جامعه گذارند. لازمه اختلافات این نیست که حتما باید یک طرف را محکوم به حق و طرف دیگر را محکوم به باطل دانیم ،بلکه اجتهاد و نظر همه افراد را قابل احترام می دانیم ولی در مقام عمل ،سرانجام یک نظر مورد انتخاب و گزینش قرار می گیرد.
وحدت جهانی:
حل مشکلات دهکده جهانی در گرو یکی شدن با دیگران و همیاری و گفتگوست نه به دور خود دیوار کشیدن و خود را تافته جدا بافته دانستن یا از موضع برتر با دیگران سخن گفتن و در پی تکروی و یار کشی بودن.تقابل حکومتها و جبهه ها تقابل خیر و شر و حق و باطل نیست. همه ترکیبی از خوب و بدند و همه نیازمند تغییر و اصلاحند.هیچ حکومت پاکی وجود ندارد که بخواهد از موضع حق و برتر با دیگران سخن گوید و بر آنها نهیب زند. کشورها در صورتی می توانند برای حل مشکلات جهانی به اتحاد رسند که هیچ حکومتی از بالا به دیگران نگاه نکند و همگی معیوب بودن خود و نیازمندی خویش به اصلاح را بپذیرند و حق و انصاف را بر منافع خویش برتری داده و خود را مانند اعضای یک تیم نیازمند تعامل دانند.حل مشکلات جهانی در گره زدن منافع به یکدیگر است نه اینکه نگاه هر کشور تنها به منافع خود باشد.زمامداران شایسته آنگونه که منافع ملی خود را فدای منافع دیگران نمی کنند منافع دیگران را نیز قربانی منافع ملی خود نمی سازند.
داد از دست عوام:
انسانهایی که زمامداران خود را مقدس و خطا ناپذیر می دانند طبیعتا عقل و اندیشه شان را نیز همواره به آنها سپرده و خویشتن را از زحمت تفکر آسوده می نمایند.حکومت از سوی این عده هیچ گاه با اعتراض روبرو نمی شود چون آنها اصلا اندیشه نمی کند که متوجه انحراف و خطایی گردند و اساسا آنها مبنای حق را همان فعل حاکمان می دانند.
بیشتر مردم همان گونه که در بعد جسانی ،ضعیف و راحت طلبند در تفکر نیز چنینند .آنها تقلید و اوهام و تعصبات را جای عقل و اعتقاد به شمار آورده و همیشه منتظرند که ببینند باد از کدام جهت می وزد تا آنها نیز خود را در همان جهت همراه نموده و خویش را از زحمت اندیشه معاف و برکنار نمایند .آنها راه و منش اکثریت را عین حق و شنیدن را عین دیدن پنداشته و گاه در پندارهای جاهلانه به حدی از خودباوری و اتحاد شوم می رسند که در واقع این آگاهان و اندیشمندان و متخصصین جامعه اند که باید به دنباله روی از آنها تن دردهند.
عوام همیشه بهترین ابزار و نعمت برای حاکمان سودجو و بدترین درد و رنج برای آگاهان و روشنفکران جامعه بوده اند.حاکمان می توانند از مردم احساسی و شعاری که طبعشان با جوگیر شدن دمساز است و خصلت گوش بودنشان چیره بر بینش آنهاست نهایت بهره وری را به عمل آورده و آنها را چون خمیر به هر قالبی که خود می خواهند درآورند.سودجویان و کاسبان جهل نه تنها ذهن این عده از جامعه را با هیجان سازی و روشهای فریبنده به آسانی هیپنوتیسم کرده و اندیشه های خود را به عنوان حق مطلق در ذهن آنها جاسازی می کنند بلکه از آنها به عنوان ابزار شورش علیه آگاهان نیز بهره می برند. در جامعه ای که سیگنال تفکر و اندیشه ضعیف باشد امواج احساسات وتعصبات به راحتی اوج می گیرد.در این میان،تبلیغات و بوق و کرناهای سهمگین حکومت نیز همواره باعث می شود که هر سیاست و سخن و تصمیمی در کانون روحیات احساسی و هیجانی چنین مردمی، مورد اجماع سریع و زودهنگام واقع شود پیش از آنکه کسی بتواند اندیشه راستینی بر روی آن داشته باشد ،حتی اگر آن سیاست و تصمیم از نوع جنایت باشد.
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن:
سهمگین تر از قتل انسانها قربانی شدن ارزشها و قتل فضیلتهاست و آن هنگامی است که زشتیها تبدیل به ارزش و ارزشها تبدیل به عیب شوند و این زمانی روی می دهد که حاکمان برای دوام خود و زدودن گرد رذیلت از اعمال خویش بکوشند تا مفاهیم و ارزشها را در جامعه جابجا کنند و در این میان مردم نیز وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را پشت گوش اندازند.جمله ای منسوب به گاندی است که می گوید: «زمانی که ارزشها عوض شوند عوضیها با ارزش می شوند».مسلما تا زمانی که فضیلتها ارزش شناخته شوند مردم به بی ارزشها میدان نمود و اجازه بالا رفتن نخواهند داد ولی زمانی که فضیلتها رنگ و بوی ارزشی خود را از دست دهند آنگاه است که انسانهای رذل در سایه بی تفاوتی مردم به راحتی از پلکان دروغ و تهمت و نیرنگ و حق کشی بالا آمده و کم کم بر جامعه چیره گشته و آنگاه که بر مسند نشستند دیگر کسی یارای از جا برکندن آنها را نخواهد داشت.در جامعه ای که رذیلتها رنگ ارزش به خود گیرند آنگاه است که ناکسان برتخت خواهند نشست و دانایان بر تحت. این امر نه در باب قدرت که در همه اعتبارات اجتماعی قابل صدق است.سقراط می گوید:« وقتی که سایه آدمهای کوچک در حال بلند شدن است یعنی آفتاب آن سرزمین در حال غروب کردن است».
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
ما را در سایت کلمات بیگانه در زبان فارسی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 146