کربلا ایستادگی است نه قیام:
امام از یک سو مصمم بر عدم بیعت و از سویی کناره گیر از رودررویی و درگیری است.لازمه عدم بیعت و زیر بار ذلت نرفتن استقبال از جنگ یا قیام و لشکر کشی نیست و سعی حسین(ع) نیز در حرکت اجبارگونه خود براین است که در چشم مردم وتاریخ یک فرد ماجراجو وقدرت طلب معرفی نشود(انی لا اخرج اشرا و لا بطرا ...) بلکه بفهماند که این دشمن است که دست از وی برنداشته و کمر به قتل او بسته است.
حرکت حسین صرفاً برای اجابت دعوت اهل کوفه وپاسخ به نامه های پی در پی ایشان است و در نهایت زمانی که وی در مسیر خود از پیمان شکنی دعوت کنندگان آگاه می شود عملا تصمیم به بازگشت می گیرد که با ممانعت مواجه می گردد. در روز عاشورا نیز زمانی که دختر امام ،با اصرار از پدر می خواهد که به مدینه باز گردند وی در جواب می فرماید : "لو ترک القطا لیلا لنام" :اگر پرنده قطا را آزاد گذارند به آشیانه خود باز می گردد وآرام می گیرد.
شاید اگر بیم حسین از کشته شدن در مکه و شکسته شدن حرمت حریم آن نبود به همان دعوت اهل کوفه نیز چندان روی عزم و حرکت نشان نمی داد.بنابراین این حرکت در ذهن امام اصلا به عنوان قیام مطرح نبوده . اگر وی در صدد شورش و قیام علیه حکومت بود حتما برای تهیه سپاه اقدام جدی به خرج می داد وزنان وکودکان را نیز همراه خود نمی برد .
حماسه یا جنگ؟
عاشوراحماسه است نه یک جنگ واجب دفاعی ،وگرنه بر داشتن بیعت و اذن فرمانده به یاران برای ترک صحنه، فاقد توجیه خواهد بود . این نبرد، حماسه ای است که فقط اهل آن می باید در آن شرکت جویند ، زیرا بحث امتحان شدن مطرح نبوده، بلکه فقط امتحان شدگان و پایداران و عارفان واقعی باید دراین میدان حضور یابند هرچند که همچون خاندان وهب ،مسیحی مسلک باشند و لباس رزم وجنگ نیز بر تن نکرده باشند.
در طول مسیر،امام به مسلمانان زیادی بر خورد می کند که برای وی واقعا دل نیز سوزانده واو را ممانعت می کردند. این افراد البته محب بودند اما عملا از اندیشه همراهی و پذیرفتن خطردوری می نمودند.حسین(ع) به مقدر الهی پای بند است از آن جهت که تاثیر شهادت او در داشتن بهترین و با وفاترین یاران و آشکار شدن مظلومیت وغربت پنهان است .امام به دنبال کسانی نیست که فقط دوستدار او باشند اما در میدان سختی و جانبازی ،درمانده ؛چرا که در لشکر دشمن نیز کسانی بودند که حسین را برحق دانسته و بر او دل می سوزاندند. کربلا سرزمینی است که جز پاکان وبر گزیدگان و اهل یقین نباید در آن قدم گذاشته و جز خون ایشان خونی دیگر نمی تواند زنده کننده جامعه باشد.حال اگر امام از شخصی چون عبید الله بن حر جعفی نیز در خواست همراهی کرده ویا بادرخواست حبیب بن مظاهر برای گرد آوری سپاه موافقت می نماید برای اتمام حجت و بستن راه عیب و انتقاد تاریخ از خویش است .
در مجموع هر که به حسین ملحق شد همان بودکه باید می آمد؛ آمدنی که نه از روی احساس و هیجان و جو گیری بلکه از روی عشق و معرفت ودرک والا و خواندن خط تا آخر راه آن است .
اذن امام در شب عاشورا یک تعارف نیست بلکه اذنی حقیقی است چون امام اذن به گناه نمی دهد. نهایتا اگر کسی صحنه را ترک می کرد اگر چه جزو خاسران واقع نمی شد اما از سعادت والایی نیز بی بهره می گشت چون امام حماسه گر نیاز دارد ونه صرفا جنگجو .البته امام تاکید می کند که این اذن تا قبل از واقع شدن در نبرد و شنیدن ندای یاری خواهی اوست که در آن صورت یاری نکردن وی شقاوت و گناهی بزرگ خواهد بود.
در جنگ ،کمیت وتعداد افراد و در حماسه، کیفیت وارزشها ملاکند ،هر چند این افراد انگشت شمار باشند.پس در این راه ، شهادت طلب وحماسه گروخلق کننده ارزش نیاز است وکسی می تواند خلق کننده ارزش باشد که خود جامع تمام ارزشهاوفضائل باشد . بنابراین اگر نیک بنگریم خیلی از یاران امام انسانهای جنگجوودارای سابقه جنگ آوری ورزم نیستند ولی همه حماسی اند .محرک انسان به سوی جنگ ،تکلیف ،ولی محرک به سوی حماسه ،عشق است .در حماسه، هدف پیرزوی معنوی و باطنی است و در این راستا گروهی کم واندک نه بر دو یا سه برابر خود بلکه می تواند بر یک حکومت پیروز شود[کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله]هر چند که یاران امام در همان بعد جنگ آوری نیز چنان قهرمانانه می جنگیدند که کسی یارای نبرد تن به تن با ایشان را نداشت .
در کربلا نسبت سپاه امام به لشکر دشمن بس ناچیز است اما اقتدار،کار آمدی،محبوبیت، خوش نامی ،شهرت و غلبه ایدئولوژیک ،همه از آن همان گروه اندک است بنابراین کربلا مبین پیروزی کیفیت بر کمیت است.
در حماسه، تقابل ،بین ارزش وضد ارزش است ولی جنگ، تقابل بین نفرات و آلات است .در جنگ، نگاهها معطوف شمشیر است ودر حماسه، معطوف به شمشیر زننده. شرکت در جنگ، زور وبازو می خواهد وشرکت در حماسه ،ایمان وعقیده .در جنگ از هر درجه ای شرکت می کنند ولی در حماسه ،فقط بر گزیدگان وپاکان لیاقت حضور می یابند.
میدانهای بزرگ غنیمتی اند تا برگزیدگان فرصت شناخت یکدیگر و حضور در یک مهمانی واحد را پیدا کنند .گمنامان و ناشناختگان اینک می آیند تا شهیر جاودانه تاریخ گردند و پاکان و برگزیدگان از هر سو روانه می شوند تا یکدیگر را در یک نقطه باز یابند [وهو علی جمعهم اذا یشاء قدیر].
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاینچنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما
وفادارترین وبهترین یاران:
از آنجا که عاشورا بزرگترین حادثه تاریخ اسلام وتاریخ سازترین حادثه آن است هر یک از عبارات و کلماتی نیز که رهبر این میدان در طول رویدادهای آن بر زبان جاری می کند کلیدی ترین و تاریخی ترین عباراتند از آن جمله، معرفی اصحاب خویش به عنوان بهترین وبا وفاترین اصحاب و یاران نسبت به اصحاب همه اوصیا وپیامبران ورهبران تاریخ :
عبارت " لا اعلم اصحاباً اوفی ولا خیراً من اصحابی و لا اهل بیتٍ ابرّ و لا اوصل من اهل بیتی"بیانی بر خاسته از تعارف یا اغراق نیست بلکه حقیقتاً حاصل سیر و نگرش امام در کل تاریخ ویاوران جبهه های حق است .عبارت "خیرا"بیانگر شخصیت وکمال عملی و عقلانی وعرفانی غیر قابل توصیف یاران، سوای مسئله حضور آنها در کربلاست و عبارت"اوفی" بیانگر سیره منحصر به فرد ایشان در معامله و حق گزاری بی نظیر نسبت به مولا وامام الهی است .
کمال عملی ،حاصل کمال فکری واعتقادی است و هر چه فکر وعقل وعرفان انسان والاتر باشد در مرحله عمل نیز رد پای بزرگتری از خود به جای می گذارد. در واقع تنها سپاه تاریخ که هم رهبر وهم سرباز هر دو در فضائل و اوصاف کامل و بی نقصند سپاه کربلاست.ممکن است بتوان به رذالت جبهه ظلم و ناجوانمردی در کربلا نمونه هایی در تاریخ همچون سپاه چنگیز و هیتلر پیدا نمود ولی به فضیلت جبهه حق نمونه ای در حد جبهه کربلا نمونه ای همسان نمی توان یافت.
دلایل سخن امام:
1-اینکه بگوییم هر کس که امروز برای قصه عاشورا لباس عزا بر تن می کند و بر سینه می زند اگر در زمان حسین نیز حضور داشت لیاقت ورود در کربلای او را پیدا می نمود تصوری غلط است زیرا این تصور بیشتر به این دلیل است که امروز عظمت کار یاران حسین را درک نموده ایم وتاریخ، نام ایشان را در صفحات زرّین خود به نیکوترین وجه ثبت کرده . بنابراین ندای " یا لیتنی کنتُ معهم" دیگران ادعایی است که خود نیز از ناراست بودن آن بی خبرند زیرا که محصول وثمره وپاداش کار آنان را می بینند واین هنر نیست. هنر آنجاست که انسان در جایی با حق همراهی کند که نمی داند نامی از او به جا خواهد ماند یا خیر .یاران حسین(ع) خود نمی دانستندکه نامشان از این بیابان سوزان و دشت آکنده از غربت و تنهایی فراتر می رود وچون یقین داشتند که همگی کشته خواهند شد پس پیام رسانی نبز برای خود نمی دیدند. اما اگر ما جای ایشان بودیم احتمالا برای خلق چنان صحنه ای از جانبازی ،حیف می دانستیم که هیچ تاریخ نگار یا دوربینی برای ثبت و ضبط آن در کار نباشد و حتما وجود آن را شرط لازم برای چنین فداکاری بزرگی قلمداد می کردیم .
2- معمولا انسان برای کسی می جنگد که آن شخص یا فرمانروای جامعه باشد یا انسان امید به این داشته باشد که جنگ، آنها را به حکومت وقدرت برساند .در جنگی که همه می دانند کشته می شوند وفرمانده نیز نه حاکم است ونه قرار است که به حکومت رسد ،درک ودرایت وانگیزه وآرمانی بسیار قوی برای کشته شدن می طلبد .
3- بر گرفتن بیعت به این معنی است که اگر کسی نیز واقعا صحنه را ترک کند گناهی بر او نیست .پس ماندن در چنین شرایطی با علم به اینکه تقدیری جز کشته شدن در میان نیست هنری گرانمایه محسوب می شود.
اگر کسی صرفا جنگجو باشد ونه حماسی ؛با اذن فرمانده ،برای ترک میدان ، جان خود را بر داشته و باز می گردد.معمولا سربازان در دیگر جبهه ها فقط به نیت کشته شدن نمی آیند .اگر کسی از کشته شدن خود یقین کامل داشته باشد وتا آخر راه نیز بماند، ارزش پیکارش بس برتر و بالاتر از دیگران است . ما معترفیم که شهادت فیضی عظیم است اما دوستی دنیا وبقا نیز آن گونه نیست که به راحتی اجازه دهد انسان به خصوص با اذن ترخیص ،خود را هم آغوش این سرنوشت سازد. انسان کامل کسی است که هر زمان او را برای مرگ فرا خوانند آمادگی کامل داشته باشد .
و ندای "یا لیتنی معهم"
یاران کربلا چون حضور و ماندن خود را با ایمان و یقین،مسجل نمودند امام نیز برای تشویق وپاداش، جایگاهشان رادر بهشت برایشان نمودار ساخت تا با ازدیاد رتبه یقین، با اجر وکمال بالاتر به شهادت رسند [ هو الذی انزل السکینة فی قلوب المومنین لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم] .
کسی که در اوج لذت و مستی عشق ویقین است مسلما از رنج جسم بی خبر است .
نکته مهم در بر داشتن بیعت آن است که امام می خواهد تصور استیصال و عدم توان گریز، در ذهن قضاوت کنندگان تاریخ خطور نکند و نشان دهد که یاران او با اختیار ومعرفت کامل راه خود را برگزیده و در مقابل هیچ عمل انجام شده ای قرار نگرفتند و در واقع با این کار عظمت وشهامت و عشق ووفاداری والای اصحاب خود را به رخ تاریخ می کشد .
ایشان درباره امام زنده نیز معتقدند که جز سیصد و اندی انسان(از میان صدها میلیون )کسی شایستگی یاوری و همراهی او را در زمان ظهور ندارد .
4-یاران امام نسبت به وی نه در مقام یک سرباز جنگی ونه در مقام یک ارادتمند ومحب ، بلکه در مرحله ای بالاتر و برتر بوده اند .
حتی یک مورد نیز در جایی نقل نشده که ایشان نظری از خود در برابر نظر امام مطرح و یا اینکه اظهار خستگی وتردید کرده باشند. آنان به هر قالبی که امام می خواسته در آمده و در این سختی و جان فشانی هیچ منتی بر وی نمی گذارند.
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
فنای آنان فنی احساسی نیست بلکه فنای عرفانی است و در اوج این فنا هنوز خود را بدهکار حسین ع دیده ودر لیاقت حضور خود در کنار وی در تردیدند. ایشان چون مومی در دست حسینند ع که به هر سازی که او می زند به رقص در آمده واختیار وعنان خود را مطلقاً به او سپرده اند.
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کآنکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد
در بسیاری از جنگها افراد ،گاه نق هایی می زنند یا آیه یاس می خوانند یا اظهار خستگی کرده و تعیین تلکیف می خواهند یا به هر نحوی منتی بر رهبر گذاشته و یا حتی بعضا مانند اصحاب پیامبر در جنگ احد مرتکب سستی و نافرمانی می شوند یا مانند سربازان جنگ صفین به راحتی فریب ظاهر سازی دشمن را می خورند ولی در این جنگ حتی یک مورد از چنین مسائلی به چشم نمی آید . علاوه بر اینکه این سربازان،سربازان نظام وظیفه نیستند بلکه همه انسانهای آزاد و داوطلبند .
در زیارت عاشورا می خوانیم : سلام بر تو ای حسین و بر روحهایی که خود را حل در آستان تو کردند(وعلی الارواح التی حلت بفنائک...).کلمه "حلت" بیان گر فنا وانطباق وانحلال کامل ایشان در وجود مقتدای الهی است.البته امام نیز از هر فرصتی در جهت شناساندن هر چه بیشتر مقام وفا وایثاروولایتمداری یاران خود به تاریخ کوتاهی نکرده و عشق ووفاداری آنها را به نیکوترین وجه پاسخ می دهد ،مثلا مسئله نماز ظهر عاشورا را می توان نمونه ای از نمایش ومعرفی یاران حسین به تاریخ دانست وگرنه برای امام منعی نداشت که نماز خود را در خیمه بر پا سازد.
بسیاری از یاران امام با آنکه خود از بر گزیدگان و ابدال عالمند اما خویش را در مقابل امام عبدی بیش نمی دانند .
کربلا سرزمین مواج بلاست وهر مدعی نمی تواند روی اقبال به سوی آن نهد .کربلا کسانی را می طلبد که خود را در کام بلا انداخته وبه روی او آغوش می گشایند .
بنابراین لازمه دینداری این نیست که انسان لیاقت حضور در هر صحنه ومقامی را داشته باشد زیرا این لیاقت براساس درجه ومنزلت رقم می خورد.شهادت یک درجه است اما خود درجات بالا وپایین دارد وهر کس به مقتضای عرفان وعقلانیت وتقوا، لیاقت درجه ای خاص از این فیض را پیدا می کند .عاشورا بالاترین درجه شهادت طلبی وایمان وصبر وتقوا وعرفان وعقلانیت را می طلبد ؛پس باید بهترینها و کامل ترینها در این میدان حضور یابند نه کسانی که از جهتی کامل و از جهاتی ناقصند .
ملاک در بهترین بودن ،کمیت عمل یا سن وسال یا دارا بودن شهرت ومقام نیست بلکه در شدت وعمق صفات مثبت انسانی است .بنابراین ساعتی میدان داری انسان کامل در یک صفت، برابر با میدان داری همه تاریخ در آن است و در نتیجه هر یک از یاران حسین(ع) به تنهایی یک تاریخند نه یک ساعت مبارزه .
عقل وعرفان و بندگی و وفا و اطاعت ،در جو آکنده از جهل و عصیان و بی مرامی و بی معرفتی ارزش متفاوت یافته و در واقع هنر واقعی آنجاست که در چنین فضایی نه گردی از نجاسات جاهلیت دوران بر دامان انسان نشیند ونه بلواها و اغتشاشات ومدلهمات روزگار بتواند ذهن انسان را از مسیر حق منحرف و لباس گمراهی را بر تن او قالب کند .
نمونه هایی از مصادیق ارادت و وفا:
اصحاب کربلا نسبت به امام و مقتدای خویش در اوج ارادت وادبند.ادب ایشان این اجازه را به آنها نمی دهد که بگذارند کسی از بنی هاشم به میدان رود تا زمانی که همگی پیشقدم شده وشهید شوند .ایشان حتی بدون اذن و کسب اجازه از امام وارد کار زار نمی شوند .دریافت اجازه ، درواقع در یافت مهر و تایید بندگی ولیاقت کشته شدن در رکاب امام است تا جایی که مثل سعید بن عبدالله یا عمروبن قرظه زمانی که بعد از جراحات سنگین ،بر زمین افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم می کنند هنوز در گذاردن عهد و وظیفه خود نسبت به امام خویش تردید داشته و ابراز سوال می کنند.
معرفت یعنی مادر وهب بودن ، که از فرزند خود راضی نمی شود تا آنکه پیکر بی جان او را ملاقات کند.معرفت یعنی زهیر بودن؛ آنگاه که شرمنده از آن باشی که بیش از یک جان برای تقدیم کردن در راه حق و حقیقت نداشته باشی.
ارادت و وفا یعنی حبیب بن مظاهر بودن ؛آنگاه که خود را از کوفه با رنج و مشقت به امام می رساند در حالی که امام نیز مشتاقانه منتظر اوست ... حبیب از اسب به زیر آمده سلام کرده زانومی زند به پای امام می افتد و از شوق وصل گریه سر می دهد.هنوزمحاسن حبیب ازاشک تر است که پیغام سلام زینب (س ) به حبیب می رسد . گریه وناله حبیب از نو شروع می شود که خاکم به سر؛ مظلومیت و غربت فرزند رسول خدا را بنگر که تا کسی به یاری او می آید، زینب بزرگوار سلامش می دهد .من که هستم که لایق سلام دختر امیرمومنان وشاه مردان باشم .
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
قاسم بن الحسن نمونه دیگری از شگفتیهای عرفان وشعور متعالی در کربلاست. فلسفه وجودی وی در کربلا برای تفهیم این نکته است که وصول به کمال و درک متعالی، خاص سن وسال مشخصی نیست .چه بسا مکتب نرفتگانی که مسئله آموز صد مدرسند و چه بسا پیران و کهنسالانی که باید در مکتب نوباوه ای زانو زده و درس عرفان و عقلانیت و سلوک آموزند. زمانی مرگ در مذاق کسی شیرین تر از عسل جلوه می نماید که به اوج عصمت و معرفت وکمال انقطاع رسیده باشد. دنیا بنده و خادم انسان کامل است اما چنین انسانی خود به چنان اوجی رسیده و چشم او به چنان زیباییهای باز شده که دنیا در چشم او چون گوی کوچک غیر قابل سکونت و محتوای آن چون خس و خاشاک بی ارزشی بیش نمی نماید. پس وارفتگان و وارستگان هر دو طالب مرگند اما آنها کجایند و اینها کجا .
معرفت و ارادت یعنی جون بن حوّی بودن. او خدمتکار خاندان حسین است .فلسفه وجودی وی در صحنه کربلا برای ترسیم این نکته است که قابلیت کمال و قرب ،وابسته به رنگ و نژاد خاص و مقام اجتماعی نیست .امام جون را به پاس سالها خدمت و رنج، از تکلیف جنگ و گرفتاری در موقعیت خود معاف می کند اما جون می گوید : «من در ایام راحتی و خوشی در سایه شما و در رفاه و آسایش بودم، انصاف نمی دانم که امروز که روز سختی و شدت است شما را تنها گذارم . درست است که شأن ونسب وشجره من پایین و رنگ من سیاه است اما بگذارید که در جوار شما شرافت یافته و رو سفید شوم. به خدا قسم از شما جدا نمی شوم تا خون نا قابلم با خون های شما آمیخته گردد».
آری کربلا امتحان و گذرگاهی است که یکی هچون جون می تواند زقعر چاه بر آید ، به اوج ماه رسد و دیگری از اوج به خاک پستی و ذلت افتد . یاران حسین(ع) در کربلا در صورت متنوع و گوناگونند اما آنچه آنها را یکجا گرد آورده و بسان یک روح واحد نموده، اشتراک آنها در سیرت واحد یعنی عقل و معرفت و ایمان و عبودیت والاست.
کربلا میدان امتحانی است که بسا ذلیل عزت می یابد و بسا عزیز ذلیل می شود .درست است که جون نسبش پایین است اما خود سرمنشا نسل ونسبی می شود که مایه افتخار آنها تا قیامت می گردد. اینان همان یارانی اند که زمانی حضرت علی بن ابی طالب (ع)آرزوی داشتن ده نفر چو ایشان را داشت واگرکسی بتواند امثال این نمونه ها رادر جای دیگری از تاریخ پیدا کندآنگاه حسین (ع) ادعای خود را مبنی بر اینکه یاران من با وفادارتر وبهترینند، پس خواهد گرفت.
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر وخسروان بی کلهند
کربلا بزرگترین نماد غلبه خون بر شمشیر:
قرآن، جبهه حق را جبهه قابل شکست نمی داند بلکه کشتن یا کشته شدن، هر دو را "احدی الحسنیین" معرفی کرده واجر ومنزلت هردو را اجر عظیم بر می شمارد[ فالذین هاجروا واخرجوا ... وقاتلوا وقتلوا لاکفرن عنهم سیئاتهم ولادخلنهم جنات ....].
بر عکس ،آنچه شکست شمرده می شود انحراف انسان از مسیر حق است چه آنکه بکشد یا کشته شود . این حقیقت اگر چه در حوادث مختلف تاریخ نمونه هایی دارد اما در کربلا به نحوی آشکارتر به اثبات رسید تا جایی که حتی شخص یزید که ابتدا مطمئن به پیروزی خویش بود وآواز" یومٌ بیوم بدر" سر می داد با گذشت زمان وبروز حوادث غیر منتظره، کم کم به شک افتاد که آیا واقعا او پیروز میدان شده یا حسین ؟ یزید نبرد کربلا را پایان یافته می دید؛ آری نبرد شمشیر پایان یافت اما حکومت در معرض هجوم دیگری به نام بیداری قرار گرفت که قادر به جلوگیری از آن نبود. حکومتها در این مرحله اگر نپذیرند که شکست خورده اند باید اعتراف کنند که پیروز میدان هم نشده اند.یزید آشکارامی دید که درختی را بریده اما در عوض هزاران جوانه از گوشه وکنارآن در حال رشد است.
بیداری جامعه پتکی بر سر یزید بود و چاره ای جز این نمی دید که برای بقای حکومت، دیوانه وارتر بکشد وخون بریزد. در تمام جنگها شعار، شعار " قد افلح الیوم من استعلی" است اما عاشورا برای یزید بانگ ممتدی شد که هرگز نتوانست آن را خفه و خاموش نماید چون اینجا دیگردشمن، فرد وشخص نیست که بخواهند او را بکشند بلکه بیداری است که قابل کشتن نیست .حکومت،با کار خود ،جامعه را از خواب، بیدار و قلبها و اندیشه های راکد و منجمد را به دست خود به جوشش وحرکت در آورد .جسمها را از میان برد اما اندیشه ها زنده شدند .دیدند که حسین (ع)نه تنها با کربلا نمرد بلکه زنده تر گشت و حقیقت " ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء" در جامعه تفسیر عملی یافت .
نام حسین کابوس حاکمان وستمکاران شد تا جایی که بعد از گذشت دهها سال متوکل عباسی آن قدر از شیفتگی مردم به حسین(ع) وزیارت قبر او در وحشت وغضب بود که دستور داد بارگاه وی را ویران کرده وحتی زمین آنجا را شخم زنند تا دیگر اثری از قبر پیدا نباشد . اینک کشته حسین برای آنها بدتر از زنده اوست .
خون حسین تمام زمین و آسمان حکومت یزید را رنگین کرد وهر چه حکومت ، بیشتر در جهت مخفی کردن و پوشاندن عمل خویش برآمد کمتر موفق شد. خون حسین مانند خون گلوی بریده یحیای نبی شد که هر چه کردند از جوشش باز نایستاد تا اینکه تمام زمین به تلی سرخ رنگ تبدیل گردید. یزید شعار های سابق خود را پس گرفت وتاحد امکان خود را بری از این عمل واتفاق نشان داده وتقصیر را به گردن عمال خودانداخت؛ اسرا را با احترام به مدینه باز گرداند و در واقعه حرّه نیز خانه بازماندگان رسول خدا را مصون از حمله قرار داد. او پند گرفت که اگر مردم شمشیرشان علیه او باشد بهتر است تا اینکه دلهایشان علیه او باشد . بر تاریخ ثابت شد که عزت ،بر بالای تخت قدرت نشستن وذلت ،زیر سم اسب له شدن نیست.
قبل از این، مردم در خواب خوش غرق بوده و یزید نیز آسوده حکومت می کرد اما کربلا مانند طبلی عظیم در گوش جامعه طنین افکن شد ومردم به مثابه " وقال الانسان مالها" به سوال وپرسش واداشته شدند .ایمان جامعه به خاندان وحی هنوز آن قدر سست نشده که بین قتل حسین رقت بار با دیگران فرق نگذارند واز علت آن سوال نکنند . جامعه گرفتار عذاب وجدان گردید و استیضاح یزید وشناسایی خاندان بنی امیه در دستور کار جامعه قرار گرفت .خون حسین نه به عنوان امام بلکه به عنوان نوه رسول امت چیزی نبود که مردم آسان از کنار آن بگذرند .عدم بیعت تا مرز قربانی شدن ،خبر ازپیامی عظیم از سوی حسین به جامعه دارد .
اولین نقطه برای تفکر ومعرفت، سوال است . اولین کاری که حسین(ع) با خون خود کرد ایجاد سوال در ذهن مردم بود واین یک استارت وسرآغازی برای حرکتهای مستمر گردید .نهضت ها علیه حکومتهای جور از همین زمان شروع می گردد و اگر چه هیچ یک از آنها به غلبه و پیروزی نهایی منجر نمی شوند ولی دست کم لرزه بر اندام حاکمان ظالم می افکنند.
اگر امام در مکه یا مدینه می ماند و ترور می شد این شهادت ، یک صدم تاثیری را که در حماسه کربلا بود بر جای نمی گذاشت .امام در صدد آن است که خون او به پای درخت پرثمر ریخته شود نه روی خاک بی اثر.در واقع این یزید نبود که حسین را به پای قتلگاه آورد بلکه این حسین بود که حکومت را به قربانگاه خود کشاند و این یزید بود که از امام رو دست خورد و نه بر عکس . تمام اهدافی را که حسین(ع) در این نهضت دنبال می کرد محقق گشت در حالی که هیچ یک از اهداف حکومت در این کشتار محقق نشد وپیروزی جز این نیست که هدف وآن چه در نیت وخواست رهبر است محقق گردد.امروزه نیز گاه کشوری به سرزمینی دیگر حمله می کند ،دهها هزار نفر را می کشد وخاکش رانیز تصرف می کند ولی سرانجام روزی اذعان به ناکامی کرده و اعلان می دارد که به هدف یا اهداف مورد نظر خود دست نیافته است .
بزرگترین ثمره وهدفی که حسین(ع)در این جنگ به دنبال آن بود در یک کلام ترسیم حقیقت عینی کلام امیر مومنان است که فرمود:" الموت فی حیاتکم مقهورین والحیاة فی موتکم قاهرین". امام این حقیقت را با شعار " لا اری الموت الا سعادة ولا الحیاة مع الظالمین الا برما" از لفظ به مقام عمل کشاند.مهم ترین نکته ای که امام کاملا به آن معتقد بود وایمان داشت وتا لحظه آخر همان را مبنای همه حرکتها وتاکتیک ها قرار داد این بود که آگاهی جز با خون او به جریان وحیات نمی افتد ؛بنابراین بدون آنکه وقت وفکر خود را روی مسیر وراه دومی متمرکز کند زمان را تماما در جهت بهینه سازی واعتلاء هر چه رساتر این هدف به کار می گیرد .
جهالتی که امام با آن جنگید هم جهالت علمی بود وهم عقلانی. هر کجا که جهل هست ظلم پذیری نیزهست و هر چه انسانها جاهل تر باشند ظلم پذیرتر خواهند بود. در میان عاقلان وآگاهان باید تفرقه انداخت تا بتوان حکومت کرد اما در میان جاهلان نیاز به کاری نیست و اندیشمندان جامعه از همین می ترسند .حسین سنگ بزرگی را به نام بیداری پیش پای حکومت انداخت و در واقع او مبارزه مستقیم با جهل و مبارزه غیر مستقیم با ظلم دارد .جهل که کنار رود ظلم ستیزی خود در جامعه رشد ونمو می یابد .
حسین(ع) درحرکت خود ظلم را ساقط نکرد بلکه جهالت را -البته آن هم در بعدی خاص- مورد حمله قرار داد. خطر جهل بدتر از ظلم است .جامعه آن گونه که با جهل مورد تهدید واقع می شود با ظلم مورد تهدید قرار نمی گیرد.
ما را در سایت کلمات بیگانه در زبان فارسی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 239