حکومت و مردم( روابط) 9

خرید بک لینک

این مقاله در دست تصحیح و ویرایش است.

دانش تربیتی:

دانش دو نوع است ؛دانشی که هدف آن ساختن دنیای بیرون، و دانش و علمی که هدف آن ساختن دنیای درون است.دانش در خدمت عمل است ،پس آموزش نیک زیربنای تربیت عملی و اخلاقی نیک است.

آموزش و پرورش(تعلیم و تربیت) موضوع و هدف همه کتب آسمانی و مهم ترین اصل سایه افکن برحوزه انسانی است که گستره آن از گهواره تا مرگ بوده و خاص دوره کودکی و نوجوانی نیست،با این تفاوت که در سنین پایین مربی انسان پدر و مادر و آموزگارانند و در بزرگسالی ، اندیشه و تجربه خود انسان .کودکی بیشتر دوران یادگیری است و بزرگسالی بیشتر دوران تذکر و یادآوری .علاوه بر این،تجربیات و اندیشه های انسان در بزرگسالی گاه می تواند نتایجی متفاوت از باورها و آموزه های تحمیلی دوران گذشته پیش روی او گذارد.

تربیت و آموزش جانشین تجربه است و هدف آن این است که انسان با بهره گیری از تجربیات و آموزه های دیگران از عمری گرفتار شدن در جاده های بیراهه و پر دست انداز برای یافتن جاده اصلی یا مقصد واقعی برکنار باشد.

زمانی که بحث از آموزش و تربیت می شود در ذهن بعضی،تنها امر و نهی و پند زبانی و گفتاری تصور می شود در حالی که تاثیر تربیت غیر مستقیم بیش از گفتار و زبان و امر و نهی مستقیم است و همه چیز در زندگی می تواند برای انسان یک آموزه باشد.گاه خواندن یک کتاب یا تماشای یک فیلم یا مشاهده یک واقعه یا چشش یک تجربه می تواند تاثیر آموزشی یا اخلاقی صد برابر ژرف تر از سخن و بیان در روح و روان انسان برجا گذارد.

تفاوت نظامهای پرورشی ریشه در تفاوت فکر و فرهنگ و باورهای هر جامعه دارد ،اما تقابل این نظامها تقابل کلی نبوده و بین همه آنها اشتراکات مهم نیز وجود دارد.

انسانهای برتر:

پرورش گران معمولی تنها رشد معمولی به انسان می دهند اما آنها که استعداد و سرنوشتشان فراتر از مسیر عمومی است باید از پرورش و کارگردانی غیبی نیز بهره مند گردند و به گفته اسکات بک: «ما دیگران را تنها تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم».در واقع اراده و نبوغ و درک ذاتی و اتکای به نفس و صفات مثبت ذاتی بعضی انسانها آنچنان بالاست که می توانند به صورت خود جوش و خارج از مسیر طبیعی که جامعه برای رسیدن به آن طی می کند به هدف مطلوب سرنوشت رسیده و حتی الگوی دیگران نیز واقع شده و مکتب نرفته مسئله آموز صد مدرس گردند اما اکثر انسانها چنین نبوده و باید خود را در چهارچوب قواعد و قوانین بیرونی قرار داده و با موج جمعی به جلو حرکت نمایند.

دانش و پرورش:
علم ابزار است و اخلاق و تهذیب ،هدف.وظیفه پیامبران و آموزگاران بشر نیز چیزی غیر از این دو اصل یعنی آموزش و تربیت نیست[لیزکیهم و لیعلمهم الکتاب و الحکمة].

علم و آگاهی همیشه عمل آفرین و شرط کافی در پدیداری تمدن عقلانی و اخلاقی نیست ولی قطعا شرطی لازم است.علم ودانایی ،هم انگیزه انسان را برای تهذیب و به سازی بالا می برد وهم مانع از انحراف مسیر پرورش شده و آن را در جهت درست هدایت می کند. بدون بینش و معرفت ممکن است که انسان به تصور خودسازی و رشد و تهذیب،در جهت خلاف عقل گام بردارد،آنچنانکه علم بدون تهذیب و اخلاق نیز ره آورد چندانی برای انسان نخواهد داشت.

ریشه هر جرم یا خطای انسان، یا در جهل علمی یا عقلی و یا غلبه امیال اوست.پس برای ریشه کن کردن جرم و گناه وخطا، هم تقویت دانش و هم عقل و هم خودسازی و تهذیب هر سه شرط لازم و مکملند.
تهذیب و خودسازی، کوشش و مبارزه عملی برای به دست گرفتن زمام و افسار وجود در سه بعد پندار، گفتار وکردار است .خودسازی در خود دو معنای متضاد یعنی سکون وحرکت و خویشتن داری وبهره را جمع دارد.
آموزش و تربیت ،ملکه اخلاق را شکل می دهد و ملکه اخلاق نیز شوق و انگیزه برای پرورش و به سازی بالاتر را موجب می شود .آموزش و فهم مقدم بر پرورش است ولی از لحاظ ارزش ،پرورش و تهذیب برتر و بالاتر است .همه شرطهایی که در پرورش جسم لازم است در پرورش روح نیز لازمند، از جمله شرط آهستگی و پیوستگی و توجه به قواعد علمی پرورش.

آموزش و یادآوری:
تا آموزش درکار نباشد نداهای خفته درونی بیدار نمی شوند و تا یادآوری نباشد این بیداری پایدار نمی ماند .پس نظام پرورش دو مرحله دارد:آموزش و تذکر(یاددهی و یادآوری).
آموزش ،مرحله پایه ریزی نظام تربیت است و تکرار،مرحله تثبیت آن[فذکر فان الذکری تنفع المومنین]. اگر
تذکر ویاد آوری نباشد آموخته ها کم کم رنگ عملی و اجرایی خود را از دست خواهند داد و به گفته ژان پل:"یادآوری و تکرار ،مادر تعلیم و تربیت است".

مسائل و آموزه های مهم تا تکرار نگردند مهم بودن آنها روشن نمی شود.تنها راه تفهیم آموزه های اهم از مهم و مهم از نامهم ،به درصد تکرار آنهاست. به همان دلیل که خوراک وخواب برای دوام زندگی جسمانی همیشه تکرار می شوند یادآوری خوب و بد و اخلاق و ضد اخلاق نیز باید همیشگی باشد تا حیات روحی و اخلاقی دست خوش آفت، و آموزه ها دستخوش فراموشی نگردند. نتیجه نبود یادآوری و تکرار، سستی اعتقاد و عمل یا حاکم شدن احساسات وخرافات به جای شعور و عقلانیت است.

فلسفه اصلی نزول کتب آسمانی نیز چیزی جز آموزش و تذکر نیست. وظیفه یاددهی و آموزش را خداوند خود بر عهده گرفته و بیشتر نقش تذکر ویاد آوری برعهده پیامبران گذاشته شده .

اهمیت واقع گرایی :
آن تئوریهایی در باب پرورش بیشتر مورد اعتنایند که ازمسیر تجربه به دست آمده باشند نه در اتاق نظریه پردازی. چه بسا افرادی که دورادور تزهای خوب و شیرینی ارائه می دهند اما خود در کانون عمل، بسیار جاها مجبورند که بر خلاف نظریات خویش رفتار کنند و البته این مسئله خاص دنیای پرورش و تربیت نیست.

نسبیت :

حوزه انسانی حوزه ای آکنده از قواعد و قوانین نسبی است و هیچ قانونی حاکم تر از اصل نسبیت بر جهان انسانی وجود ندارد .تنها قوانین مطلق و ثابت ،قوانین ریاضی و اصول حاکم بر جهان ماده اند با این تفاوت که در قوانین ماده، وجود هر گونه استثناء موجب نقض قواعد و قوانین می گردد ولی در حوزه انسانی، وجود استثناء قواعد کلی را نقض نمی کند.

در حوزه انسانی پیدا کردن قوانین و گزاره ها و باید و نبایدهای استثنا ناپذیر که شامل همه انسانها شود و همه نیز در تایید آنها نظر یکسان داشته باشند کار بس دشواری است ،آنگونه که حتی گرد آوردن انسانها تحت یک شریعت واحد نیز غیر ممکن بوده و بر همین اساس خداوند شرایع و احکام مختلف را متناسب با نوعیت انسانها و اختلاف عقل و مرتبه آنها وضع و ایجاد نموده.بنابراین هر جامعه ای قانون خود را دارد و هر فرد از جامعه نیز قانون خود را.دنیای رشد و پرورش و تربیت نیز از این امر بر کنار نیست.لورد روچستر در تایید حاکم بودن نسبیت قوانین پرورش می گوید:«پیش از ازدواج شش نظریه درباره تربیت فرزندان داشتم؛اکنون شش فرزند دارم ولی دارای هیچ گونه نظریه ای نیستم».حتی بالاتر از این باید گفت که بیشتر قوانین و گزاره ها در حوزه انسانی، هم اصلشان درست و هم از دید و زاویه دیگر ،ضدشان نیز درست و قابل دفاع است و به گفته نیلس بور:« گاه نقیض یک حقیقت ژرف، قضیه ای کاذب نیست بلکه حقیقت ژرف دیگری است».

اختلاف جایگاه :
فراوانی قوانین نسبی در حوزه انسانی از آن روست که هر انسان مرتبه عقلی و استعدادی و راه و جاده خود را دارد .مرزهای رشد و سلوک مرزهای گسترده و دامنه داری است
اما این انسانهایند که غالبا دارای حد و مرز و طبقه بندی خاصند.بنابراین در امر پرورش و آموزش مهم است که قبل از هر چیز حد و کشش انسان یا انسانهای مخاطب سنجیده شود تا بار بیش از اندازه بر آنها تحمیل نکرده و ایشان را با بردن به وادی های غریب و ناهمخوان ،خسته و دلزده ننماییم.

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

حقیقت کمال:

لازمه کمال،درنوردیدن همه زمانها ومکانها و چیرگی بر فهم همه رخدادها و دانشها و صنعتها نیست، بلکه رسیدن به کمال عقلانیت و حکمت و اخلاق است و گرنه فرق نمی کند که انسان از مسیر کدام علم و شغل و از راه و روزنه کدام زمان و مکان حرکت کند. تغییر زمان و مکان و تفاوت نوع زندگی ،نه در ماهیت انسان دگرگونی ایجاد می کند و نه در نوع تجربیات و ادراکات اصولی او. قصه و سخن کتاب درون وبیرون همیشه و در هر زمان و مکان و تاریخ، تکرار یک حقیقت بوده و تنها واژه های آن عوض می شوند.

انسانها برای رشد و کمال عقلی و اخلاقی باید از درون دگرگون شوند وگرنه تحول و دگرگونی دنیای بیرون،شرایط رشد و کمال انسان را دستخوش قوت و ضعف نمی کند.بنابراین آنکه قابلیت درونی و ذاتی کمال را دارد در هر عصر و زمان و شرایط محیطی و نژادی و خانوادگی و غیره که واقع باشد به کمال مطلوب خود می رسد وآن کس که در رذالت و جهل ذاتی است در هر زمان و مکان و شرایطی که رشد یابد همین است.انسان نیک سرشت اگر در دامان فرعون نیز پرورش پیدا کند باز هدایت یافته و رستگار است و انسان بد ذات اگر در دامان نوح نیز پرورش یابد یا همسایه دیوار به دیوار پیامبر نیز باشد باز بد ذات و شقی است.

گرجان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد

قابلیت:

آموزش وتربیت برای بیدار کردن فطرت انسانهای مستعد و آگاه سازی گوشهای باز و شنوا (اذن واعیه) است اما برعکس انسانهایی نیز هستند که مصداق" تراهم ینظرون الیک وهم لا یبصرون" بوده و از تاثیر پذیری تربیتی و اخلاقی، بهره و قابلیت درخور و امید بخشی نداشته و گوشهایشان راهی به سوی اندیشه و پردازش ندارد[ولهم آذان لا یسمعون بها].بنابراین اگر ذات، قابل و مستعد نباشد تلاش برای تغییر انسانها مثال میخ در سنگ فرو کردن خواهد بود.

چنگ در پرده همی می دهدت پند ولی

وعظت آنگاه دهد سود که قابل باشی

پس فرق است بین انسانهای نا مستعد با انسانهای مستعد غافل؛آنچنانکه فرق است بین انسانهایی که از روی عدم آگاهی در مسیر نادرست حرکت می کنند با کسانی که از روی سرکشی راه کج را می روند.

بحث قابلیت و عدم قابلیت،گاه شامل جامعه نیز می شود. بعضی قومیتها و جوامع چنان بر منشها و رفتارها و اعتقادات خاص کوک شده اند که گفتار و روشنگری و اندرز کار چندان امید بخشی در مورد آنها از پیش نمی برد.ممکن است جامعه ساعتی به خود آید ولی دوباره همان راه خویش را از نو پیش خواهد گرفت.بنابراین تحول اساسی برای اینگونه انسانها در گرو رسیدن است و نه شنیدن.

از نمونه های این جمعیتها داستان قوم بنی اسرائیل در کتاب خداست که در بهانه جویی و حق ناشناسی و بی قابلیتی و بازگشت مداوم به کفر،آزار و اذیتهای زیادی را متوجه پیامبر و مربی معنوی خود موسی(ع) ساخته و در حالی شیفته شعبده ساده سامری شدند که از معجزات بزرگ موسی تاثیر چندانی نگرفته و نشان دادند که سزاوار همان ظلم و زنجیر فرعونند.

بنابراین اصل در رشد و پرورش و هدایت و کمال، ذات و قابلیت است و نه شرایط بیرونی.

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ورنه هرسنگ وگلی لولوء ومرجان نشود

ذات و محیط:
در امر تربیت دو مسئله قابل بررسی است :1- ذات 2- محیط.
آموزش و تربیت
صرفا وسیله و محرکی برای به فعلیت در آوردن و به بار نشاندن قابلیتهاست و گرنه خود، معجزه و قابلیت ایجاد نمی کند.در واقع نقش پرورش تنها کمکی و ابزاری است و نه ایجاد دگرگونی .دگرگونی بر اساس قابلیت شکل می گیرد و نه نوع آموزش و شیوه پرورش.اصل و پایه، ساختار ذاتی و ازلی خود انسانهاست و چنین نیست که همیشه از نطفه پدران فرزانه، فرزندان فرزانه و از نطفه پدران پارسا فرزندان پارسا پرورش یابند.

تربیت تنها می تواند به زنده شدن استعدادها و سرعت گرفتن و پوشاندن خواسته ها و تمایلات منفی (به ویژه در بعد اجتماعی)کمک نماید،آنگونه که انسانهای نیک سرشت نیز ممکن است که با زندگی در محیط ناسالم تا حدی رنگ بازند اما دچار دگرگونی ذاتی نمی شوند.کمترین فایده پرورش آن است که اگر نتواند انسان را اصلاح اساسی کند تا حد زیادی او را تحت حساب و ترس، از خود محوری و سرپیچی از قوانین بیرونی دور نگه دارد .

ساختارهای ذاتی و ازلی با تاثیرات محیطی تغییر ریشه ای نمی یابند.چه بسا دو درخت که در شرایط محیطی یکسان رشد و پرورش پیدا می کنند اما میوه یکی تلخ می شود و دیگری شیرین.مهم ذاتیت خود فرد است ونه نوع بستر؛وگرنه از دل هر خاکی، هم گل می تواند بروید و هم خار.انسانها نیز در گرو ساختار درونی و ذاتی خویشند. قرآن با عبارت " لا تبدیل لخلق الله" ،شاخصه ها،روحیات و خلقیات انسانها را امری ازلی و ذاتی دانسته و شاعر نیز معترف است که "نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت".ذات قابل تغییر نیست اما قابل پوشش و نهان سازی است(چه ویژگیهای مثبت و چه منفی) .مثال این امر در حیوانات نیز وجود دارد .حیوانات وحشی که از بچگی دست آموز و رام می شوند در ظاهر منش اهلیت را به خود می گیرند اما ذات توحش وحمله همیشه در آنها نهفته وهر لحظه امکان دارد که با تغییر شرایط ، این خوی ذاتی خفته زنده شود.انسانها نیز چنین بوده وهمان ذات و شخصیت و خلقیات پانزده سالگی در شصت سالگی نیز هست،اما مهم این است که انسان بتواند تا حد توان ذاتیات و خلق و خوهای منفی را در بوته پوشش قرار دهد.نزد عقل و شریعت نیز همین سعی وتلاش مهم است ،مگر آنجا که عذر انسان برای بریدن و نتوانستن ، موجه تر باشد تا حکم و تحمیل عقل و شرع.

جهان بینی و ذات:

جهان بینی ساختاری است که سه چیز در ساختن آن نقش دارد:نوع آموزش،نوع محیط و فرهنگ و نوع تجربه .ذات نیز ساختار پابرجایی است که ویژگیهای آن یا وراثتی است و یا اصالی.

ذات و جهان بینی دو اصل پابرجای درونی اند که حکم اصل و ریشه را برای انسان داشته و بسیار جاها به رفتارها و گزینشهای انسان حالت شبه جبری و گریز ناپذیر می بخشند.تغییر ریشه محال نیست اما بسیار سخت است.نوع اندیشه وجهان بینی (آن هم بر اساس سلوک و تجربه و نه صرف آموزش) قابل دگرگونی ریشه ای است ولی ساختارهای روحی و خُلقی و شخصیتی تقریبا همیشه با انسانند و آنگونه که هر ماده و عنصری در طبیعت ماهیت و ویژگی غیر قابل تغییر دارد ذات انسانها نیز چنین است.از این روست که ما نه هرگز می توانیم کسی غیر از خود باشیم و نه کسی را مانند خود کنیم . نهایت تلاش موفق ما برای بازی در نقش دیگران در حد چند ساعت خواهد بود. همچنین تطبیق رفتارها با منش و خواست عرف نیز امری بر اساس ضرورت بوده و به معنی تغییر انسان و دگرگونی او توسط محیط نیست،هر چند که باید گفت که به گونه غالب، هر انسان در دامان پدر و مادر و جامعه ای زاده می شود که ساختار و منش و گزینشهای اعتقادی ازلی اش با آنها یکی شده است.

ویژگیهای ذاتی :

انسانها دارای سه نوع ویژگیهای ذاتی اند:1- ویژگیهای ذاتی شخصی2- ویژگیهای ذاتی نژادی و قومیتی(وراثتی و ژنتیکی)(1) 3- ویژگیهای ذاتی جهانشمول که مربوط به اصل و نوع بشر است. (2)

شخصیت بخشی :

راز اصلی تربیت نیک، در بزرگداشت انسانها ، ارج نهادن به استقلال اندیشه و عمل آنها،بازگویی نیکیها و فضائل ایشان و حتی فضیلت سازی نمادین است.انسانها همان گونه که با آنها برخورد و رفتار و خطاب شود همان گونه خود را نشان خواهند داد. زمانی که انسان خود را در چشم دیگران محترم و معتبر یابد اندیشه وعمل او نیز بلند و سنگین می گردد .هیچ چیز برای انسانها گرانبها تر از اعتبار نیست و هیچ کس حاضر نیست ارزشی را که در چشم دیگران دارد به راحتی از دست بدهد. پس بهتر است همیشه آنگونه عمل کنیم که انسانها بیش از آنکه از خطا و گناه احساس ترس کنند احساس شرم نمایند.

رحمت و قهر:

در دنیای رشد و تربیت ،هم سلاح بشارت و رحمت لازم است و هم انذار و تهدید؛ آنگونه که خداوند نیز در تربیت عمومی جامعه از هر دو امر بهره برده و خود را مظهر هر دو صفت رحمت و قهر بر می شمارد،اگرچه همیشه رحمت و گذشت مقدم بر تنبیه است و بشارتها و رحمتها نیز بیش از انذارها و تهدیدات جنبه عملی و واقعی دارند.

گهواره؛آغازسن پرورش:
هر چند که کودک ،صاحب عقل فعال و قدرت پردازش نیست اما حوادث ورویدادها ودیدنی ها وشنیدنی ها در روح او ثبت شده و در آینده در شخصیت و تفکر و روحیات او اثر می گذارد. حتی بهتر است از تولد نیزعقب تر رفته و زمان آغاز پرورش را از زمان بسته شدن نطفه و حتی پیش از آن بدانیم .ناپلئون بناپارت معتقد است که :«تربیت کودک را باید بیست سال قبل از تولدش آغاز کرد».این سخن در متون اخلاقی نیز بی جایگاه نیست. برای شکل گیری فرزند سالم و متعادل ،جسم و روح انسان باید قبل از تولید نطفه ، قرنطینه شده و از آلودگی ها و به ویژه لقمه ناپاک،زدوده گردد.خصوصیات و ویژگیهایی که از راه اسپرم و دی ان ای به فرزند منتقل می شود ویژگیهایی ثابت تر و اصیل ترند تا آنچه که پدر و مادر با دستور و اجبار بخواهند در فرزند شکل دهند. پس اگر هدف این است که فرزندی مهرورز یا شجاع به دنیا آوریم باید خود مهربانی یا شجاعت را در خویش تقویت نماییم و اگر می خواهیم فرزندی شاد یا متفکر یا اجتماعی به دنیا آوریم باید خود نخست چنین باشیم.

اعتدال؛اصل مهم پرورش:

دادن آزادی مطلق یا ابراز محبت و توجه بیش از حد و یا گذشت و چشم پوشی همیشگی و افراطی، معمولا فرزندان را بیش از آنکه مدیون و حق شناس کند خوش عادت و زیاده خواه می سازد،آنگونه که کمبود محبت یا آزادی نیز فرد را دچار خشم وعقده می کند.

نتیجه عشق و توجه افراطی یا ستایش و یا حمایت زیاد معمولا چیزی جز غرور ،توهم ،زیاده خواهی و حقارت بینی و برده بینی نبوده و فرق هم نمی کند که این اظهار و ابراز از سوی انسان به انسان ،انسان به خدا یا خدا به انسان باشد .پس همیشه اصل در رفتارها و تعاملات ،باید بر احتیاط و اعتدال باشد تا بعضا مجبور نشویم که روزی اضافه محبت و عشق خود را از دیگران پس گیریم.مشکل اساسی بیشتر انسانها بیماری کم ظرفیتی است که موجب می شود در مواجهه با توجه و محبت زیاد نه بدهکارتر وخاکی تر، بلکه بستانکارتر شوند.پس آسودگی به این است که نه وابسته کسی باشیم و نه کسی را وابسته خود کنیم ؛نه محبت افراطی به خرج دهیم ونه انتظار محبت و لطف زیاده از دیگران داشته باشیم ؛نه خود را بدهکار کسی دانیم و نه کسی را بدهکار خود .

انسانها هر اندازه که در پرورش دلخواه فرزند بکوشند و به آنها ابراز محبت و عشق کنند باز ممکن است که عملا بذرشان بذر "لیکون لهم عدوا و حزنا" و کارشان مصداق مار در آستین پروردن باشد[ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذروهم].بنابراین شرینی دوران کودکی گاه می تواند که یک فریب زودگذر بیش نباشد .

اعتدال به این است که فرزند خود را نه به اندازه ای توبیخ کنیم که دچار سرشکستگی شود و نه به اندازه ای ستایش و تحسین کنیم که گرفتار غرور و توقف گردد .نه او را به سختی بیش از حد واداریم و نه به نازپروردگی دچار سازیم.نه بی خیال باشیم و نه بیش از حد سختگیر.نه سرکوفت و سرزنش بیش از حد روا داریم و نه نادیده انگاری زیاده. نمایان کردن همه عیبهای فرد موجب بی پروا شدن او و بر عکس، نادیده گرفتن همه عیبها و خود را به بی خبری زدن، موجب احمق فرض کردن ما از سوی وی خواهد شد.بنابراین بهترین روش و برخورد در نظام ارتباطی ،روش "عرف بعضه و اعرض عن بعض" است.

بار معتدل:

اعتدال در داشته های درونی نیز شرط لازم رضایت و کمال است.اگر یک طرف بار وجود انسان کاملا پر و طرف دیگر خالی باشد نتیجه کار، سقوط کل بار خواهد بود .انسانها، هم باید همه بعدی پرورش یابند و هم اینکه باید در همه ابعاد ،داراییهایشان به اندازه نیاز و کشش آنان باشد و گرنه حتی گاه معنویت و قرب و یا عقل و عرفان اضافی نیز برای انسان درد ساز می شود.

زمانه محوری:

در نظام تربیت وپرورش، توجه به واقعیات زمانی و عرفی امری مهم بوده و ممکن است روش تربیتی که در گذشته معمول و کار آمد شمرده می شده در زمان حاضر دیگر کارا نباشد، آنگونه که بعضی از قوانین گذشته جامعه نیز ممکن است در عصر یا عرف دیگر کهنه و ناکارامد از کار درآیند.همچنین تحمیل الگوهای زندگی گذشته از سوی پدر و مادر نمی تواند برای فرزندان چندان توجیه پذیر و قانع کننده باشد زیرا هر نسل تابع زمان خود و نگاه هر فرد به همسالان خویش است.

مسئولیت بخشی:

ابراز مهر و عاطفه در کنار دور نگه داشتن فرزندان از وابستگی (به ویژه از اوان نوجوانی) و تامین رفاه فرزندان در کنار مسئولیت پذیر بار آوردن آنها یک هنر تربیتی است. رفاه و نازپروری زیاده ،معمولا انسانها را آنچنان که باید قدردان و قانع نمی سازد.آن آسانی که بعد از سختی به دست آید و آن بهره ای که با زحمت حاصل شود غنیمت و قدر دانسته خواهد شد و گرنه انسان با وجود هر نعمتی باز در ناله و شکایت خواهد بود .شخص نشسته در کشتی که پیوسته ازتلاطم دریا فریاد می کند و یا کشتی گران قیمت تر و زیباتری می خواهد باید به دریا افکنده شود تا قدر همان تخته پاره را بداند. بلی آنجا که امکان فراهم کردن نیازهای کامل و مورد خواست وجود دارد جای سختی دادن بی جهت نیست.
بعضی پدر و مادرها در حالی از سرکشیها و زیاده خواهی ها و ناسپاسیهای فرزند خویش نالانند که مدعی اند چیزی از عاطفه یا امکانات برای آنها کم نگذاشته اند .اشکال همین جاست که چنین افرادی با دست به سینه بودن دائم و فرمانبرداری محض و عدم آشنا سازی فرزند با مقوله سختی و صبر ،موجب تقویت خوی زیاده خواهی در فرزندان می شوند ،خویی که حکم می کند هر میل و خواسته و آرزویی به محض اراده باید محقق گردد.عدم آشناسازی فرزندان بالغ با مقوله تجربه و مسئولیت پذیری،مساوی با شکنندگی و از میدان به در رفتن زود هنگام در فراز و نشیبهای آینده زندگی است، مگر آنکه عقلانیت ذاتی در کنار عشق به زندگی و هدف ، جای این کمبود را پر کند.
ترک دادن تدریجی فرزند از وابستگی،برای پدر و مادر مایه آسودگی و برای فرزندان مایه شکل گیری اعتماد به نفس و آزمودگی و استقلال و شخصیت است.این قاعده در میان حیوانات نیز حکمفرماست. حیوانات به همان اندازه که در آغاز به دنیا آمدن نوزادان ،مظهر عشق و مهر و حمایتند در وقت خود و در زمان احساس بلوغ و رشد،آنها را از خویش رانده و یا خود، ترکشان می کنند. این رفتار نیز بخشی از حکمت،لطف و دلسوزی و در جهت استقلال بخشی است که در وقت خود باید انجام گیرد.هر جوجه پرنده ای ممکن است که چند بار به زمین سقوط کند اما سرانجام فن پرواز را می آموزد.

اصل آزادی:

زمانی فرد تحت تربیت می تواند به این باور رسد که آموزه ها و امر و نهی های دیگران در جهت خیر و نیکی اوست که سایه فشار و اجبار را هر چه کمتر بر خود حس نماید. دخالت و تحمیل و باید و نباید و بازخواست و قید و بند زیاده ،هم موجب خشم و نافرمانی و هم از دست رفتن اعتماد به نفس و هم رکود در پویایی فکر و آزاد اندیشی و هم از دست رفتن انگیزه و فهم چراییها می گردد. پرورش و تربیت عبارت است از نود درصد آزادی و ده درصد ممنوعیت و محدودیت ،که البته بخش عمده ممنوعیتها نیز تنها به امنیت فرزند مربوط می شود.

اصل در پرورش ،همیشه بر آزادی است مگر جایی که عقل (ونه سلیقه ،احساس یا اعتقادات شخصی) حکم به ورود و دخالت دهد.برنارد شاو می گوید:«جامعه از راه آزادی است که به فهم و تربیت دست می یابد نه برعکس».در واقع نظام تربیت، بیشتر نظام رها سازی و وانهادن است تا بند نهادن . تاثیر هر تجربه، برتر از هزار گفتار و دستور است؛ پس پرورش به این است که انسانها را آزاد گذاریم تا خود شکست وموفقیت و نفع و زیان را تجربه کنند .نظام تربیت و پرورش عبارت است از ده درصد تاثیر پذیری از پند و رهنمود و نود درصد تاثیر از لمس و تجربه و جسارت گری.دسرایلی گوید:"مردان موفق امروز همان کودکان جسور دیروزند".ویبچر نیز گوید:« نمی توانید به فرزند خود بیاموزید که از خود مواظبت کند، مگر آنکه او را آزاد بگذارید تا برای مواظبت از خود بکوشد. ممکن است اشتباه کند ولی دانایی او از میان همین اشتباهات سرچشمه می گیرد».

رابطه علاقه و استعداد:

هر کجا که استعداد هست علاقه نیز هست ولی هر علاقه ای مساوی با استعداد نیست.بنابراین یک پرورشگر بیشتر باید به استعدادها توجه نماید و نه علاقه هایی که در سنین پایین بیشتر حاصل تاثیر پذیریها و هیجاناتند.هیچ پرورش گری نمی تواند استعداد ویژه ای را به کسی منتقل کند بلکه باید استعدادهای نهفته افراد را بشناسد و هر کس را بر همان راه و استعداد خاص خود مورد پرورش،کمک و تشویق قرار دهد.ما انسانها هم عقب افتاده و کند ذهنیم و هم نابغه. کند ذهنیم در آن راهی که مسیرمان نیست و نابغه ایم آنگاه که در مسیر و جایگاه اصلی مان قرار گیریم.

انسانها مانند درخت عبارت از دو ساختار یعنی ریشه و شاخ و برگند.شاخ و برگها قابل اصلاح و وارسی و رسیدگی اند اما تنها در راستای همان اصل و ریشه. ما هر چه کنیم نمی توانیم از گردو ،بادام و از بادام گردو به عمل آوریم،بلکه می توانیم که از همان گردو و بادام، میوه خوب و پربار به دست آوریم .برای کمال لازم نیست که به دنبال تغییر ریشه باشیم، بلکه هر کس کمال ویژه خود را دارد که بر همان ریشه و اصل خاص خود استوار است.

آموزه های تربیتی:

پرگویی ، کم محتوایی ، پراکنده گویی و عدم روال و نظم مشخص در آموزه ها، از مشکلات کتابهای حوزه پرورش ماست.کتاب نمونه،کتاب مختصر،جامع ، مفید و کاراست. در آموزشهای تربیتی نه باید گفتار و آموزه ای اساسی از قلم بیفتد و نه چیزی بیش از نیاز و اندازه تکرار شود.تناسب نیز امری مهم است.اگر آموزه ها بالاتر از رده سنی فرد باشد موجب خستگی و دل زدگی، و اگر پایین تر باشد تلف کردن وقت است.

نظم و ترتیب و طی کردن روال اهم به مهم ومهم به فرع، مانع از سردرگمی فرد در میان آموزه ها و موجب نظم بندی ذهن او می گردد. فرد باید جایگاه هر بحث را در میان آموزه ها بداند و اصل را از فرع و ریشه را از شاخ و برگ و بار و بر تشخیص دهد.با وجود نظم و روال ،هدف یک ساله را می توان یک ماهه به سرانجام رسانید زیرا بی نظمی و بی روالی در هر چیز گاه می تواند در حکم انجام نگرفتن کار قلمداد شود.آموزش و بیان درهم ، ذهن وفکر متربی را مغشوش و نا منظم کرده و ذهن به هم ریخته و نامنظم نیز به عمل گرایی مطلوب نمی انجامد .اگر روال وهدف مشخص وطبقه بندی شده ای در کار نباشد نتیجه آن تل انبار شدن بدون خاصیت آموزه ها در ذهن فرد خواهد بود آنچنان که زیاده گویی نیز همین خاصیت را دارد .اگر ما تنها دو جمله مفید به فرد بیاموزیم و او به همان دو عمل کند بهتر از این است که هزار ورد و باید و نباید در گوش او فرو کنیم و او حوصله عمل به هیچ یک را پیدا نکند .همان گونه که اگر بیانی نباشد عمل نیز شکل نمی گیرد کثرت گفتار نیز فرد را خسته و متوقف می کند.تافلر می گوید:«دربرنامه آموزشی نباید چیزی گنجانده شود ، مگر اینکه در آینده به کار آید» .

هدف در نظام پرورش این نیست که همه انسانها پیر طریقت و مرشد راه و دانای کل شوند بلکه کافی است که آموخته های آنها در حد فهم محکمات یعنی تا حدی باشد که از جاده عقلانیت و اخلاق مطلوب منحرف نگردند[واتبعوا احسن ما انزل الیکم].در نظام آموزش و رشد نه می توان همه دانسته ها را از ریز تا درشت در مغز انسانها فرو کرد و نه لازم به چنین کاری است.علاوه بر اینکه همه معتقدات یا دانستنیهای موجود در ذهن ما معتقدات درست یا مورد پذیرش همه جامعه نیست.ما تنها حق آموزش چیزهایی را در حوزه پرورش داریم که مورد پذیرش همه انسانها بوده و اختلاف نظری در آنها نباشد.

نقش مربی،پایه ریزی است:

نقش پرورش گر مانند آموزش رانندگی است . آموزش گر لازم نیست که کار آموز را به همه جاده ها ببرد. وقتی که فرد اساس کار را بیاموزد خود دیگر می تواند در هر جاده ای رانندگی کند. نقش مربی تنها استارت زدن و روشن کردن و تشویق به حرکت است نه همراه بودن در همه مسیرها .زمانی که ریشه اندیشه، خوب آبیاری و پردازش شود شاخ وبرگ ومیوه ،خود به بار می نشیند .پی ریزی جهان بینی اخلاقی و عقلانی بر عهده پرورش گران است اما اصل پیمایش راه و مسیر بر عهده خود شخص خواهد بود .

پرورش استدلالی:

در کنار هر ادعا یا امر و نهی و باید و نباید، همیشه باید دلیل و فلسفه و حکمت و چرایی عقل پسند نیز ارائه گردد و در واقع، گفتار همیشه باید گفتار"بالحکمة والموعظه" باشد. نقش بندی راسخ آموزه ها و گفتارها در ذهن گیرنده، در گرو استدلال و منطق(قولا سدیدا) در کنار زبان نرم (قولا لینا)است.

آهستگی و پیوستگی:

اگر برای زود پختن یک غذا بخواهیم شعله آن را زیاد کنیم سطح آن سوخته و پخته می شود اما اندرون، همچنان خام وناپز باقی می ماند.آموزش و تربیت و پرورش نیز نیازمند روش آهستگی و پیوستگی است.کارهای ضربتی و نمادین ، حس و احساس را به تاثیری زود گذر وا می دارند ولی روح و اندیشه همچنان تهی و خام خواهد بود. خداوند نیز اساس آموزش وتربیت را بر آهستگی و پیوستگی قرار داده است[وقرآنا فرقناه لتقراه علی الناس علی مکث و نزلناه تنزیلا].

آموزش و پرورش دینی:
مقدم نمودن کمیتها بر کیفیتها و ظواهر بر بواطن، دو آفت مهم نظام آموزش و پرورش دینی است که هر دو نیز نتیجه نادرست مساوی دانستن مذهب مداری با اخلاق و عقلانیت است.پرداختن به واژه ها و رها کردن اصل و غافل شدن از اندیشه پروری واصل قرار دادن بانگ و آوا و نوا و رنگ و لعاب، مانند گردش دادن انسانهای جویای گوهر بر روی آب است در حالی که گوهر، در عمق وکف دریاست. پرورشی که در قالب آموزش واستدلال وبحث و اندیشه نباشد پرورشی سطحی و بلکه آفت زا خواهد بود.واقعیت نیز این است که نتیجه پرورش مذهبی و دینی برای جامعه همیشه اندیشه زدایی بوده تا اندیشه زایی.
اعتقاداتی که حاصل تقلید و تلقین باشند ونه اندیشه ،روزی تبدیل به تعصب خواهند شد. اگر عقل و اندیشه سست و ناپرورده باشد فرهنگ بنا شده بر روی آن نیز سست و کج خواهد بود .بنابراین اگر اصل و پایه یعنی عقل و اندیشه دچار تعطیلی و رکود باشد نمادها و بانگ و نواها و نقش و نگارها هیچ سودی در رشد و کمال انسانها نخواهد داشت.
خانه از پای بست ویران است
خواجه در فکر نقش ایوان است
این اندیشه وخرد است که باید زاینده فرهنگ باشد نه اینکه با تحمیل فرهنگ خاص،انتظار جامعه خردمند و عقل محور را داشته باشیم.کفر برخاسته از اندیشه و تجربه و خرد، بهتر از ایمانی است که حاصل جبر و تحمیل یا تقلید باشد.مذهب وراثتی یا تحمیلی،هنر و کمالی به شمار نرفته و لازمه آن بری بودن جامعه از جهل و فساد نیست .با خدا خدا گفتن نمی توان خداشناسی ایجاد کرد و با بوق و کرنا نمی توان اعتقاد سازی حقیقی نمود .منافاتی نیست که فرد تحت چنین پرورشی ،عابد و زاهد دهر شود اما منفورعقل نیز واقع باشد.
علاوه بر این باید دید که منظور معتقدان از تربیت دینی کدام دین و مذهب است. دینی که تنها هنرش دیوار کشی و سد سازی و تنها محتوایش ممنوعیت و مجازات و در بستن باشد (بی آنکه بهره و شادی و لذت جدید و جایگزینی به روی انسان باز کند )،و دینی که همه وعده هایش نسیه و اخروی باشد و هیچ پیبشکش نقد و دنیایی درخوری برای انسان نداشته باشد سزاوار دور انداختن است.

بحث مهم دیگر، مشکل راستی آزمایی آموزه های دینی و مذهبی است .دنیای دین و مذهب دنیای آکنده از خرافات و بدعتها و دروغها و استنباطهای نادرستی است که به گونه ای شدید با حقایق این وادی آمیخته شده اند.بنابراین از آنجا که نقش پرورش گران ،پی ریزی و پایه ریزی است ،گاه انتقال یک ذهنیت اشتباه و نادرست می تواند زیر بنای اندیشه و جهان بینی کج و نادرستی شود که هر چه بالاتر رود بر کجی آن افزوده تر گردد.

خشت اول چون نهد معمار کج

تا ثریا می رود دیوار کج

تحمیل عقاید؛ممنوع:

ما را در سایت کلمات بیگانه در زبان فارسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 11:23

صفحه بندی